تألمات و تأملات سربازی (6)

درخواست حذف این مطلب


کتاب خانه کوچکم را جمع و آن را همانند هستی خویش به دوش کشیدم و بدوبدو خودم را به بقیه رساندم. به ما گفتند به هر چهارراه که رسیدیم، به سمت راست بپیچیم تا به گردان برسیم. سه بار پیچیدیم و رسیدیم. وقتی چشمم به اولین ساختمان افتاد، حافظه ام به سال های دور پرتاب شد. دوران کودکی. حسی فوق نوستالژیک از دیدن آنجا به من دست داد. کل صحنه از گذشته های دور کاملا آشنا بود. اصلا خودم آنجا را طراحی کرده بودم. ساختمانی با یک در و دو پنجره و سقفی مثلثی شکل. درخت و لرزانی هم در کنارش. از همان ها بود که در کودکی می کشیدم. معماری از جهت زیست محیطی نیز کاملا متناسب با فصول سال بود؛ در تابستان ها گرم و زمستان ها تگری.

ما را به صف د تا صبحانه بدهند که عبارت بود از یک قالب کره به اندازه یک بند انگشت و یک حجم هندسی نافرم به اندازه مچ دست به اسم شیر پاکتی. این ها را سربازان به ما می دادند، اما یک جناب سروان هم ایستاده بود که مرتب می گفت ما همه برادر و برابریم و نان لواش می داد. با توجه به ابعاد نان و سوختگی یک طرف آن، می شد آن را برگ یک رو سفید هم به شمار آورد. گوشه خوش و خالی و خ زیر درختی نشستم. کل کره رفت لای یک لقمه و هنگامی که داشتم با لپ بادکرده مثل موش مایی آن را می جویدم، متوقف شدم. روی بسته نوشته شده بود: 80% روغن پالم. احتمالا 20درصد باقی مانده هم سیانور غنی شده بود. برای نفله سرباز روش های سالم تری هم هست؛ مثلا شلیک به ساقه مغز با آر پی جی.

آن را از لای دندان ها بیرون کشیدم و انداختم در سطل زباله وسط سفره باکتری ها. رفتم سراغ شیر. روی پاکت نوشته شده بود: "سایه". شیر سایه. چه اسمی! این عنوان برای های سامورایی ژاپنی مناسب است یا های پلیسی هالیوودی، خصوصا با معادل انگلیسی اش: "ذِ شادو". اما نه لبنیات. اطراف آن می چرخیدم و هیچ منفذی پیدا نمی . چیزی بود اسرارآمیز و مطلقا نفوذناپذیر. با آن شکل و قیافه از نسل اهرام مصر بود. «صبر کن ببینم!» یک لحظه درنگ . سایه، مثلث، هرم، شیر، احتمالا شیر بز، شاخ، برادری و برابری. چشم هایم را تنگ و باریک . فهمیدم: فراماسونری.

به اطراف نگاهی انداختم و مهلت ندادم. با چنگ و دندان و استخوان سوراخش . اما هرچه مکیدم، چیزی نصیبم نشد، تو بگو یک مولکلول شیر! چیزی که انتظار داشتم در پایان رخ دهد، همان اول کار اتفاق افتاد. با اولین مکش، صدای نیهیلیستی فرت و فورتش بلند شد. خلأ مطلق بود. پوچی پاکتی. من ی نیستم که از خیر آ ین قطره هم بگذرم. لذا چشمم را چسباندم به سوراخ تا ببینم دقیقا چه چیزی در پاکت ریخته بودند که عنوان شیر را روی آن چسبانده بودند؟ هر چه نگاه چیزی جز این به ذهنم نرسید: پاکت را با مفهوم شیر پر کرده بودند. با "بِگریف". لابد از نظر صاحبان شرکت، مفهوم، همه غنای ابژه را دارد. بله، شیر بود، اما به حمل اولی ذاتی.

حالا فقط نان داشتم که آن هم خشک شده بود. این مشکل تا پایان دوره با ما بود. نان های آن جا در ری از ثانیه چنان خشک می شدند که انگار به جای آرد در آنها پودر گچ می ریختند. تبدیل می شدند به بیسکوئیت. البته بیسکوئیت با مزه چوب پنبه. بیسکوئیت در ابعاد آچار (a4). حالم جداً بد شد.

نه، من آدم ماتریالیستی نیستم. واقعا دغدغه معنا دارم. اما معنا برای من چیزی گسسته از زندگی نیست. معنا برای من امری انضمامی است. درهم تنیده با جزئیات. بر همین مبنا، معنای زندگی هم برای من در هر روز وابسته به غذایی است که همان روز می خورم. معنای زندگی من روزشمار است. از این روی ، به ناهار فکر می و در برزخ میان معنا و پوچی به آن امید بسته بودم. بر لبه پرتگاه پوچی، ناگاه دستی شانه ام را لمس کرد. تو گویی مرا بالا کشید. سرم را به راست چرخاندم و لبخندی دیدم که به صورت انسان مجسم شده بود. تمام افکارم بسیج شد تا زبانی پیدا کنم که احساس من و معنای آن رخداد را آشکار کند. یک باره همه "گتسبی بزرگ" در ذهنم تداعی شد و این کلماتی که هزار بار آنها را در درونم تکرار کرده بودم، برای اولین بار، در بیرون، برای من، تحقق عینی پیدا د:

«با ح تفاهم لبخند زد... با ح ی خیلی بالاتر از ح تفاهم. لبخندش یکی از آن لبخندهای کمیاب بود، همراه با نوعی اطمینان خاطر که آدم شاید چهار یا پنج بار در عمرش به آن بربخورد. این لبخند در یک لحظه به کل دنیای بیکران زده می شد یا به نظر می رسید زده می شد و بعد متمرکز می شد روی تو، آن هم با طرفداری جانانه ای از تو درکت می کرد تا جایی که می خواستی درک بشوی، باورت می کرد آن طور که خودت می خواستی خودت را باور داشته باشی، و به تو اطمینان می داد که دقیقا همان تصوری را از تو دارد که تو در بهترین ح می خواستی داشته باشد.»


ادامه دارد...

تألمات و تأملات سربازی (7)

درخواست حذف این مطلب


سرآغازهای آشنایی من با فلسفه به دوران کودکی بازمی گردد؛ آن وقتی که گفتند فلسفه خطوط پیشانی این است که جریان پرشور عرق را به دو منتهی الیه پیشانی هدایت کنند تا روی حدقه چشم ها سرریز نکند و آنها را نسوزاند. هر چه سنم بالاتر می رفت، دوست داشتم این فلسفه پایین تر برود، اما دریغ! یک میلی متر از ابروها تنزل نمی کرد. فلسفه ای بود معطوف به تعالی و عوالم بالا. تهی از د ارسطویی.

ما ایرانیان کهنه افلاطونی هستیم. ما و جهان نیچه ای؟ همه اش حرف مفت. نیچه از یک فیلسوف حالش به هم بخورد، آن یک نفر افلاطون است. دست های نیچه تا زانو به خون مثل افلاطونی آغشته است و ما تا ه غرق در عوالم مثالی.

آن فلسفه نیز از همان ابتدا با تجربه زیسته من در تضاد بود. کافی بود پا به زیست جهان سرکوچه بگذارم تا کل آن ابطال شود. بله، این فلسفه هم مثل دیگر فلسفه ها باطل از آب درآمد. قبلا در کودکی و این بار به خاطر سربازی در شرایط سخت و گرم.

هوا هنوز در حد گرم است و ما مثل اسب در پادگان یورتمه می رویم و عرق می کنیم. کافی است دو سانتی متر بدوم تا قطرات عرق، از وسط پیشانی، صاف برود در اعماق مردمک چشمان بریزد و ته نشین شود. گویی که غدد عرق ریز با شلنگ به ته کاسه چشمانم متصل شده اند. حضرت گروهبان هم با همان غدد دست به یکی کرده تا عرق بیشتری به چشمانمان تزریق شود. هر بار به شکلی.

روز اول یک جارو به دستم داد که روبه روی آسایشگاه را بروبم. جاروی بسیار کلاسیکی بود، دقیقا از آن نوع که اگر خال زگیلی به اندازه سیب زمینی روی بینی داشتی و جادوگر پیری بودی می توانستی سوارش بشوی و پرواز کنی. پیش به سوی منفی! واقعا ما، افسانه ای در همین حد است. حقیقتا این جارو هم فقط به درد همان کار می خورد؛ زیرا با هر تکان، یک من چوب خشک از آن می بارید. برای جمع آنها باز یک من دیگر اضافه می شد. و به همین شکل به صورت تصاعد حس چوب خشک تولید می کرد. باد هم آن را در منطقه عادلانه توزیع می کرد. بدین ترتیب دهان من به طور کامل آسیب دید. همان روز اول داد گروهبان درآمد.

«چیکار می کنی خیارشور؟»

به همه سربازها می گفت خیارشور. اولا به خاطر لباس سربازی و از همه مهمتر به این دلیل که نمی توانست همه اسامی گروهان را حفظ کند.

این گروهبان موجودی بود ساخته شده از داد و نعره. هستی او جیغ فشرده بود. حرف زدن عادی او فریاد بود. وقتی که صدایش را بلند می کرد، دیوار صوتی را می ش ت. قدکوتاه بود و کچل و لاغر. با چشانی ریز به اندازه نوک سوزن ته گرد. حدس می زنم همه ما را به صورت نقطه می دید. در واقع به جای خیارشور به شکل نخودفرنگی برای او مجسم می شدیم. آدم ساده و خوبی بود، اما می خواست خود را جدی و مقتدر نشان دهد و همین باعث می شد کمتر نتیجه بگیرد.

با چهره ای مچاله از خشم و وش، جارو را از دستم کشید:

«این طوری جارو می کنن.»

و آن را در هوا معلق نگه داشت و به صورت نامحسوسی تکان داد.

«گروهبان، می خواید اصلا جارو رو ثابت نگه دارم و خودم در اطراش بلرزم؟»

دهان گشود و زمین به لرزه درآمد. اما او واکنش معرفتی هم داشت. همیشه هر بلایی می خواهد سرمان می آورد و در پایان می فرماید: «در عوض، این سختی ها براتون خاطره میشه.»

گیریم بشود؟ خب که چی؟ اگر نخواهم خاطره داشته باشم، چی؟ من اصلا خاطره دوست ندارم. من یک مولکول واقعیت مطبوع را به وارها خاطره شیرین ترجیح می دهم. این جفنگیات دیگر چیست. با این طور حرف ها می خواهند دقیقا چه کاری با ذهن و آگاهی ما انجام دهند؟

عرض کنم که ابرفیلسوفانِ بزرگ، هستی خودشان را شکافتند و معقول ترین نظریات را بیرون کشیدند، اما با وجود این، درباره نظریات شان چون وچرا می کنیم. حرف های گروهبان ها که بماند. کنت و کانت و کواین آن قدر شیدند تا همه موهای سرشان ریخت و خط موی پیشانی آنها تا وسط کمرشان عقب نشینی کرد. ولی باز هم از تفلسف دست نکشیدند و ادامه دادند تا عاقبت جمجمه خود را با تفکر سوراخ د. نتیجه فقط چند نظریه بود که ما نه تنها زیر بار آنها نمی رویم، بلکه همه تلاش خود را می کنیم تا نشان دهیم اشتباه اساسی د. حالا تن به خیال و خاطره بدهم؟!

بله، قبلا متافیزیسین بودم. متعاطی مابعدالطبیعه. یک هستی شناس. و بعدها چه بسا ایده آلیست. هر ایده و نظریه ای را جدی می گرفتم و آن را معقول و واقعی می دانستم. اما حالا من پوزیتیویست هستم؛ یک پوزیتیویست غیرمنطقی. عاشق امور پوزیتیو محسوس هستم که روش تحقیق پذیری آنها غیرعلمی باشد؛ یعنی کیفی و نه کمی. بر این مبنا، یک لقمه نیمرو، دو سیخ کباب و سه قرص فلافل را به هر خاطره شیرین و ماندگاری ترجیح می دهم.

تألمات و تأملات سربازی (8)

درخواست حذف این مطلب


خواب. خواب. آن قدر کمبود خواب دارم که گاهی خوابِ خواب می بینم. خواب می بینم که خو ده ام. از میان همه بدبختی های بدن این یکی غیرقابل تحمل است. سربازی واقعا چیز بدی نیست اگر بگذارند روزی بیست ساعت بخوابم. قبل ها مشکل بیداری داشتم. در رختخواب ذهنم عمدا به اوج هشیاری می رسید. تبدیل می شد به ابرآگاهی کیهانی. باید کتاب خانه ام را مرور می تا بلکه پلک هایم سنگین شود. اما حالا همین که سرم را روی بالش می گذارم، صفر ثانیه بعد در خوابم. چه خو ؟ مغزم شات داون می شود. وقتی بیدار می شوم باید با کلی فلسفه ورزی بفهمم که «من هستم». بعد هم باید مکان و زمان را کشف کنم. کلی راه است تا تبدیل شوم به یک سوژه انضمامی.


شبی زود بیدار شدم. دمپایی به پا رفتم به محوطه پشت آسایشگاه. آرام گام برمی داشتم. تلق... تلوق.

نگاهم به آسمان بود. قرص ماه کامل بود و پایین بود و درخشان بود. برگ درختان در نسیم پریشان بود. نور ماه از لابه لای آنها تابان بود. از لای شاخه ها می گذشت و تکه تکه می شد و بر من می ریخت و روی زمین لرزان بود. در آن سکوت و خلوت و تنهایی، باطن عالم به سطح آمده و جوشان بود... . فوران معنای جهان بود.

وقتی که برکه ای آرام است، عمق و سطح آن بر هم منطبق می شود. همه چیز شفاف است می شود تأملاتی ژرف در باب جهان کرانمند و مطلقِ بی کران آغاز کرد...

«آه های، اونجا چه غلطی می کنی؟ داری سیگار می کشی؟»

گروهبان بود. ظاهر و باطن عالم را به هم ریخت و تِنگید در تأملات ژرف درباره جهان کرانمند و مطلقِ بی کران.

«نه سرکار، الان موقع سیگار نیست. نصف شب فقط شیشه می کشم.»

«خفه شو خیارشور! بدو برو همه رو بیدار کن تا نیومدم آسایشگاهو رو سرتون اب کنم.»

«چشم.»

تلق تلوق تلق تلوق تلق تلوق...

وارد آسایشگاه که شدم تازه فهمیدم چه مصیبتی است. چهار ردیف بیست تایی از تخت های دوطبقه. گروهان ما دقیقا 157 نفر بود. باید 156 سرباز فراخ و فرسوده و در رؤیا غنوده را بیدار می . چگونه؟ پارتی بازی . مستقیم رفتم سراغ فرزان.

اولین روز که نزدیک بود بخاطر کیفیت غذا در مغاک نیستی سقوط کنم، با تعارف کلوچه های خوشمزه مرا نجات داد. می گویم کلوچه، به خاطر ماده و مزه، وگرنه از جهت صورت شبیه سوسیس بود. در سطحش کنجد و باطنش پر از کشمش. بی نهایت چرب و شیرین. هر چه می آورد، به طرز هولناکی خوشمزه بود. یک بار پرسیدم:

«اینا رو از چی درست می کنن؟ از گوشت فرشته ها؟»

خندید:

«نه، یه چیز بهتر: روغن حیوانات. خامه طبیعی هم بش اضافه می کنیم.»

بعد گفت که پدرش مغازه پخت و پخش این نوع شیرینی ها را دارد. ربطی به سربازی ندارد. واضح است که باید او را دوست می داشتم. در سربازی؟ خب من عاشقش شدم. پسر نازنینی است. اگر زمانی پدربزرگ شدم، دوست دارم نوه ام یک همچو چیزی باشد. گو این که همین حالا نیز تفاوت سنی ما در همان حدود است.

وقتی به تختش رسیدم، زیر لب غر زدم:

«تو رو خدا نگاش کن! این چه طرز خو دنه پسر؟»

دست ها و پاهایش را تا حد امکان از هم باز کرده بود و چون دمر خو ده بود، دقیقا یک علامت ضربدر شده بود. انگیزه ام برای بیدار ش بیشتر شد.

لبه تخت نشستم و دستم را روی شانه راستش گذاشتم و با مهربانی او را صدا زدم:

«فرزان؟... فرزان جان، وقت بیدارباشه... نمی خوای بیدار شی؟... فرزان؟»

ناگهان سرش را بالا آورد و به سمت من چرخید. چهره اش وحشت زده بود. انگار من کابوس بودم.

«تو رو خدا منو اذیت نکنین. تو رو خدا... من دو هفته س مادرمو ندیدم.»

دوباره برگشت به ح اول. سرش را در بالش فرو کرد و شروع کرد به گریه :

«ناراحتم. می خوام برگردم خونه. می خوام پیش مادرم باشم.»

طبیعی ست. دیوانه شده بود.

به مهربانی خودم ادامه می دادم که صدای ناله لولای در بلند شد. دیدم گروهبان آرام و آهسته پا به آسایشگاه گذاشت. کف دستش را به دیوار مالید و نورافکن هایی را روشن کرد که نورشان خورشید را هم کور می کرد. وسط آسایشگاه ایستاد و دست در جیب کرد و سوتش را بیرون کشید. آن را به دهان گرفت. چیزی بود بی نهایت کوچک. تقریبا صفر. یک نقطه. جوهر فرد بود. نوعی مُناد. اتم هستی.

با خود و در خویش شیدم:

«بمب هیدروژنی بر زبان گروهبان منفجر می شود.»

در آن دمید و قارچ انفجار، گر گرفت و افلاک و آسایشگاه را منهدم کرد. اصلا خود بیگ بنگ بود. انفجاری عظیم که از هیچ ناشی می شد. سرباز بود که چپ و راست می شد و همه به هم می خوردند.

آن جا بود که من بزرگترین ایثار عمرم را انجام دادم. نمی گویم خودپسندی و خودخواهی را پشت سر گذاشتم. خیر، فراتر از این حرف ها بود. خود اتوس را زیر پا گذاشتم؛ زیرا دو دست بیشتر نداشتم. با آنها گوش های فرزان را گرفتم. موج های صوتی انفجار وحشیانه به ما هجوم آوردند و در اطراف ما چرخیدند و عاقبت از پوست و گوشت و استخوان دست هایم رد شدند و داخل گوش فرزان رفتند. صماخ او را د د و به مغزش رسیدند و آن را پریشان د و از چشمانش بیرون زدند. به دیوار خوردند و بر زمین ریختند و رفتند. فرزان وحشت زده با چشمان دریده برگشت. ناله ای کرد و سرش محکم به ام خورد و کمرم به میله تخت اصابت کرد. از جا پرید و پا به سوی کمدش دوید.

با یک دست و با دیگری کمرم را می مالیدم که گروهبان بالای سرم آمد:

«حتی بلد نیستی اینا رو هم از خواب بیدار کنی. پس تو چی یادتون دادن؟»

ملامت کرد و رفت.

مثل همیشه در مسیر پیشروی به سوی خیر و خوبی در اولین قدم متوقف شدم.

تألمات و تأملات سربازی (9)

درخواست حذف این مطلب


برخلاف من که اینجا ی را نمی شناسم و در غربت خوش می گذرانم ، فرزان همه را می شناسد و لذت می برد. من با این مشکلی ندارم. مشکل آن جایی شروع می شود که پای غریبه ها را به جمع ما باز می کند. من از غریبه ها خوشم نمی آید. آنها نیز بیست برابر از من خوششان نمی آید. اگر هم خوششان بیاید، من بیشتر از آنها فراری می شوم؛ زیرا همین امر را مجوزی می دانند برای این که راحت و بیشتر از خوراکی های ما بخورند.

بدبختی بزرگ آن جاست که فرزان از هر دو نفر ده نفر را می شناسد. اغراق نمی کنم. جدی می گویم؛ زیرا نه فقط خود افراد را می شناسد، بلکه از خویشان و خاندان آنها نیز کلی خبر دارد. اصلا همه را با تمام شاخ و برگ تیروطایفه شان می شناخت و هر کدام هم به دلیلی: اقوام مادرش، مشتری های پدرش، همسایه های قدیمی، همکلاسی های دبیرستان، هم باشگاهی، اش، داماد دوست همسایه هم خوابگاهی دوران و غیره.

برای این که پای آنها را به سفره ما باز نکند، فقط هنگامی که متحرک بودیم اجازه می دادم حرف آنها را پیش بکشد. در بقیه مواقع فقط درباره مسائل ماهوی صحبت می کردیم. مثلا یک روز گردان داشت از مراسم صبح گاه برمی گشت و همه نظم گروهان ها را آش ولاش کرده بودیم. برای همین فرزان کنار من راه می رفت، وگرنه میان ما 14 ردیف فاصله بود. با لوله کلاش به ران پای او ضربه زدم و برای شوخی پرسیدم:

«اون پسر قدکوتاهِ پاپرانتزی رو می بینی؟»

«خب؟»

«می شناسیش؟»

«آره. حامد احسانی. ش همسایه ما بود. شوهرش نظامیه. البته حالا بازنشسته شده. پسر کوچیکشون معلوله. میگن بچه که بود میره زیر ماشین و سرش ضربه می خوره. این قصه رو ساختن که نگن عیبش مادرزادی بوده. آخه وضعش ابتر از اینه که ماشین به کله ش بخوره.»

لذت حرف زدن درباره مردم را در سربازی کشف . فوق العاده است و بسیار مفید. حسرت می خوردم که دوران دانشجویی را با بحث های انسان شناسی انتزاعی ضایع کردیم. انسان شناسی اگزیستانسیال همین است. برای همین همیشه پابه پای فرزان می رفتم.

«کلا چطوریه؟ زندگی شو میگم. چی کار می کنه؟»

«هیچ. بیچاره فقط تو خونه س. چند کلمه ساده مثل سلام و پول و نون و ماست و ازین چیزا بلده. البته یادش دادن ید کنه. بش پول میدن اونم میره به مغازه ها. فروشنده های محل میشناسنش. نونوایی هم که میره همه کارشو راه می ندازن. زود بش نون میدن و برمیگرده خونه. بدبختی که میگن همینه.»

بدبختی؟ بگو چه سعادتی! این زندگی آرمانی من است. آن کلمات ساده حداکثر کاربرد مفید زبان است. حالا هر ی هم طبق طبع و پسندش دو سه کلمه دیگر اضافه کند. بقیه اش وراجی است. چه سعادت بزرگی که آدم بدون صف نان بگیرد! او که حس بدی ندارد. خانواده اش هم نهایت استفاده را از او می کنند. امروزه کدام فرزندی این قدر به والدینش خدمت می کند؟ گذشت، اما هر خانواده دهه شصتی باید دست کم یکی از فرزندانش را زیر ماشین می انداخت یا او را در حیاط می خواباند و با پیکان از روی سرش رد می شد. من که خودم داوطلب می شدم و مغزم را دودستی زیر چرخ می گذاشتم. با شناختی که از جمجمه خودم دارم، حتی با یک ضربه خوب مگس کش هم نتیجه موفقیت آمیز می شد. به اعماق ناهشیاری فرو می رفتم و تبدیل می شدم به یک زامبی خوشبخت؛ دقیقا متضاد چیزی که بعدها به سرم آمد.

در آن روزگار داشتن چنین فرزندی نعمت بزرگی بود. نانوایی ها کم بود و نان ارزان و نان خور فراوان. رفتن به نانوایی کابوسی بود هولناک و ویرانگر. باید یک کُماندوی تمام عیار می بودیم. نیاز به عملیات چریکی بود تا از آن صف ها دست پر برگردیم. صف های شلوغ نانوایی های آن دوران هنگامی که نانوا اعلام می کرد خمیر تمام شده و دیگر ی در صف نایستد، شبیه بازار بورس نیویورک در ساعات یدو فروش نفت خاورمیانه می شد. دست ها و انگشت ها بود که بازوبسته می شد و همراه با نعره ها به هوا می رفت. «فقط پنج تا... چهارتا... تو رو خدا مهمون داریم.»

روز ای نزدیک غروب گوشه دنجی نشسته بودیم و خورشید روبه زوال را در افق تماشا می کردیم که یک دایره کامل قرمزرنگ بود. شبیه یک نعلبکی پر از آب انار بود. بهترین زمان برای استتار بود. ی ما را نمی دید و ما هم راحت دم دست خود را می دیدیم. فرزان یک کیلو توت خشک تازه و خوشمزه آورده بود و لازم بودم همان موقع کلکش را ؛ زیرا اگر می ماند قطعا به غارت می رفت. این جا هیچ امیدی به آینده نیست. باید در حال زندگی کرد و هر چه گیرت آمد فوری در اعماق معده جای دهی. اینجا درباره آکل و مأکول هیچ شبهه ای در کار نیست. یقین محض است. همه آکل. ما هم با همه وجود توت خشک می خوردیم و چرت و پرت می گفتیم. واقعا لذت می بردیم.

ناگهان غریبه ای پیدا شد و مستقیم آمد کنار ما نشست. من از بیم تعارف و مشارکت اوقاتم خیلی تلخ شد. ولی فرزان بدش نیامد. توت خشک برای او حکم تخمه آفتاب گردان را داشت.

ادامه دارد...

تألمات و تأملات سربازی (10)

درخواست حذف این مطلب


«معرفی می کنم: سامان. با هم آشنا شدیم.»

خوشبختانه سامان گرفتار یک بدبختی اساسی بود و اصلا میلی به خوردن نداشت. نفس راحتی کشیدم و صمیمانه دلم به حالش سوخت. یک عالمه توت در جیبم ریختم و با شوق به قصه فرزان گوش دادم.

ماجرای سامان از این قرار بود که سال دوم عاشق دخترکی می شود بسیار خوب و نجیب همراه با ثروتی عظیم در جیب. خودروی شخصی او هم مزدا تری بود و حس با آن دور دور می د. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت و همه قول و قرارها و دیگر کارها را محکم کرده بودند که یک باره سروکله یک ابرخواستگار پیدا می شود. آن دخترک نیز مثل یک معشوق خوب و واقعی عمل کرد. یک لگد جانانه زد زیر جناب عاشق و سر او را چسباند به طاق اتاق. آن عاشق ضربه روانی بدی هم خورد و هر ماشین مزدا 3 را که می دید تمام خاطرات شیرین به یادش می آید و همه غم های عالم به او هجوم می آورد و در جانش می نشست و ازین حرف ها. از آن روز سامان شد نابسامان. هیچ تناقضی هم در کار نیست. سامان به حمل اولی شد نابسامان به حمل شایع. شوخی که نیست. پای یک عمر خوشی و تفریح و سفر و ساحل در میان است.

البته این بدعهدی و بی وفایی بی جواب نمی ماند. آن دخترک هم عاقبت بدبخت خواهد شد، اما بدبختی در عین پولداری خیلی بهتر از بدبختی مفلسانه است. خیلی رمانتیک است که آدم با لو ترین امکانات احساس تنهایی کند و روی تختی به بزرگی تشک کشتی اشک بریزد. آدم با دل ش ته در گران ترین کافه ها آب میوه طبیعی ملس بمکد و احساس پوچی کند، وضع بهتری دارد تا با لگن ش ته در جوب آب افتاده باشد. اولی مماس بر خوشبختی است و با چند صفحه کتاب و اندکی خودآگاهی و چند بیت شعر مثل این می فهمد حقیقت در درون خود اوست: «از که بگریزیم؟ از خود؟ ای محال!» اما دومی در جوب می ماند و می پوسد و دفن می شود، مگر این که بخواهد به نیروانا برسد. درست است که ما نمی توانیم خوشبخت شویم، اما لااقل می توانیم بدبختی های بهتر را انتخاب کنیم.

«خب حالا فلسفه در این باره چی می گه؟»

«عرض کنم که از منظر فلسفی دوستی و دوست داشتن دو مقوله کاملا متفاوت است. هیچ ومی ندارد آدم دوستش را دوست داشته باشد و قرار نیست با ی که دوستش می دارد، دوست شود. اشتباه بسیاری از افراد این است که همین که به ی علاقمند شدند، بدو بدو می روند تا دست در گردن او بیندازند و با او خیلی دوست شوند. این اشتباه است؛ زیرا نباید نسبت به عواطف مان این قدر خوشبین باشیم که آنها را اساس روابط پایدار قرار دهیم. بیشتر عواطف احمقانه است. مبتنی بر یک بدفهمی تمام عیار. آدم باید با ی دوست شود که بتواند با او راحت و بدون تکلف سر کند و زندگی را بگذراند. بنابراین، تعداد دوستان یک شخص باید کمتر از انی باشد که آنها را دوست می دارد و نه مساوی. در بعضی ها که بیشتر است. اینها بیچاره می شوند. ثانیا آدم وقتی ی را دوست داشت، باید چشمانش را مثل جغد خوب باز کند تا بدی های او را ببیند. در مقابل، وقتی با او دوست شد، تا جایی که امکان دارد، باید از بدی های او چشم پوشی کند؛ شبیه خفاش. مثلا من و فرزان واقعا دوستان خوبی هستیم و بدون تکلف هر چیزی را که می آورد می بلعیم، اما علاقه خاصی به هم نداریم. چشم های مان را هم به روی بدی های یکدیگر بسته ایم و تقریبا همدیگر را نمی بینیم. این درباره نسبت میان دوستی و دوست داشتن. رابطه عشق و ازدواج که بماند. یعنی بی ربط ترین چیزهای دنیا هستند. اما خب کو گوش شنوا. بله، عواطف است.»

این حرف ها حقیقت امر بود و دقیقا به همین دلیل نباید می گفتم و نگفتم. حقیقت آ ین چیزی است که باید به آدم ها گفت، اگر اساسا بنا باشد که گفته شود؛ زیرا آ ین چیزی است که می پذیرند، اگر اساسا قبول کنیم که می پذیرند. افکار بیشتر افراد یا آرزو شی است یا مظلوم نمایی. فقط با این چیزها می توانند خود را از دیگران متمایز کنند. و در مقابل دوست دارند آنها را تأیید و تشویق کنیم یا برای شان دل بسوزانیم. فقط لایک و کف و هورا یا اشک و فین و تکان دستمال سفید. من هم از این نوع اجناس چیزهایی در آستین داشتم.

«خب بنظرم نیمه ی شیر لیوان پرو ببین! این وضعیت یک مزیت بزرگ داره.»

«چی؟»

«این که ماشینش مزدا تری بود.»

«خب؟»

«خب تصورشو ماشینش پراید بود، اونوقت می خواستی چه خاکی به سرت کنی؟»

این هم یک پاسخ فلسفی بود، اگرچه از نوع رواقی.

بدجوری به من خیره شده بود. پلک نمی زد. برایم مهم نبود که چه فکری می کند. دستم را تا آرنج در پاکت فرو و مشت پر از توت خشک را لای آرواره ها گذاشتم.

ادامه دارد...

تألمات و تأملات سربازی (11)

درخواست حذف این مطلب


دوران پارتی بازی گذشته است. حالا باید به سراغ یافته های فوق پیشرفته بشریت رفت. پارتی یک رابطه قراردادی است و باید روابط پایدار زیستی و ژنتیکی برقرار کرد. چراکه وقتی همه پارتی داشته باشند، انگار هیچ پارتی ندارد. خب تعارض پارتی ها پیش می آید. این جا نیز همه برای همه چیز پارتی دارند و به همین دلیل به نتیجه نمی رسند. همه چیز هم یعنی همان مرخصی. خوشبخترین سرباز آن است که بیشتر از بقیه مرخصی تشویقی بگیرد و بدبخت ی است که فقط مرخصی استحقاقی به او بدهند. از آن جا که به تعبیر ارسطو سعادت موضوع اصلی زندگانی انسان هاست، سربازها نیز حدیثی جز مرخصی ندارند. دور هم که جمع می شوند، می نالند که فلانی بعد از من آمد و قبل از من و بیشتر از من به مرخصی رفت.


بعدازظهر یک روز داغ و دراز تابستانی بود. دو روز مانده بود تا آفتاب غروب کند. گروهبان هم با دمپایی در محوطه پرسه می زد. طبق نشانه شناسی ما، دمپایی های گروهبان معنادار بود؛ یعنی همه آزاد هستند که راحت باشند. بچه ها در یک دیگ عمیق چای درست د. من اولین نفری بودم که سهم خودم را مطالبه ؛ با یک کاسه. لیوان نداشتم و فرزان برایم کاسه ای آورد که از آن هم به عنوان لیوان استفاده می و هم به مثابه بشقاب. هر چیز قابل خوردنی را در آن می ریختم و محال بود پر شود. در واقع یک حفره بود؛ یک سیاه چاله زمینی. یک کلوچه را در یک ونیم لیتر چای تیلیت کرده بودم و می خوردم و به حرف های بچه ها گوش می دادم. به باور من «سخن گفتن جان کندن است و خوردن جان پروردن. بیشتر ببلع تا جان پرورده تر شوی!» همه از مظلومیت خود می نالیدند.

سعید آهی کشید: «جای من بودید چکار می کردید. تا حالا دوتا از بچه هامو از دست دادم.» بغض کرد و چای را بر زمین ریخت و رفت.

من به آدم ها بدبین هستم، از همه بیشتر به آدم های مظلوم. به سراغ منبع موثق اطلاعاتی ام رفتم.

فرزان گفت: «تا حالا خانمش دوبار بچه سقط کرده.»

«چندماهه بودن؟»

«به ماه نکشید. نطفه همون هفته دوم سوم می مرد.»

نطفه دوهفته ای را می توان مولکلول انسان هم نامید. اما وقتی ی سرباز متأهل باشد با شانتاژ از آن یک مرگ تراژیک می سازد، وگرنه همه آدم ها به اندازه ماهی ها تخم ریزی می کنند. حساب کار دستم آمد. سعید چاچول بازترین سربازی بود که به عمرم دیدم. محال بود که برای شما اتفاق بدی افتاده باشد، اما هزار برابر آن سر سعید نیامده باشد. انگشت کوچک پای تان به پایه صندلی خورده؟ او پایش را ازدست داده بود. شما پای تان را ازدست داده اید؟ او پنج جفت از پاهایش را قطع کرده اند. یکی از اقوامتان فوت کرده است؟ تمام خاندان او را تا ده دوازده پشت با نسل کشی قتل عام کرده بودند و قس علی هذا.

بدیهی بود که برای گرفتن مرخصی هم از این چاچول گری خود استفاده کند. بار اول به بهانه فوت پدربزرگش سه روز مرخصی گرفت. بعدا که فرزان به او اعتراض کرد، جواب داد: «دروغ که نگفته م. واقعا پدربزرگم فوت کرده، اما هشت سال پیش.»

آ ین مرخصی او برای جشن تولد فرزندش بود. پایش را در یک کفش کرده بود که برای یک سالگی فرزندش باید کلی کار انجام دهد. می خواست برای آن کودک کلاه بوقی ب د و از او و ع بگیرد تا او را برای موفقیت های آینده آماده کند.

«مطمئنم پسر من برق می شه و از خوشکلی کشته می ده.»

پیش بینی من آن است که پسرش حداکثر کاری که در زمینه برق انجام خواهد داد، فرو شارژر تلفن همراه در پریز برق خواهد بود و از جهت خوشکلی نیز یک فاجعه زیبایی شناختی از آب درمی آید. بقیه والدین نیز فرزند خود را اسباب ِ بازی های ذهنی خود می کنند. اما واقعا فرزند به چه کار می آید؟


به اعتقاد من، هر کودکی که به دنیا می آید، منظری بدیع و بی بدیل گشوده به جهان و زندگی پا به عرصه وجود می گذارد. پدر و مادر از این سعادت بی نظیر برخوردارند که یک بار دیگر با فرزند خود جهان و زندگی را از آغاز تجربه کنند؛ آغازی که خود آنها حتی نتوانستد آن را به درستی بینند. کودک منظر خود را رایگان و راحت در اختیار والدین خود قرار می دهد، اما آنها غالبا به جای این که از آن بهره درستی بگیرند با موهومات مدرن و سنتی آن را تباه می کنند. آنها باید اجازه دهند و شرایطی فراهم آورند تا این منظر راه خاص خود را بیابد و ببالد و پرورده تر شود. اما متأسفانه ازپیش تکلیف آن را روشن کرده اند؛ توهماتی مدرن و سنتی در ذهن دارند که می خواهند با زور و دونگ در حلق بچه فرو کنند تا در نهایت به شکل صورت های موهوم ذهنی شان درآید. درحالی که اگر پدر و مادری عاشق سنت هستند، می توانند سنت را یک بار دیگر از منظر کودک خود بازبینی و بازخوانی کنند. این بازبینی بدیع، سنت را به روز و غنی تر می کند و باعث تداوم حیات حقیقی و سرزندگی آن می شود. مدرنیته هم از این منظر دیگر چیزی ایدئولوژیک نخواهد بود. اما خب انسان ها باید ضایع شوند. انسان را هم انسان ضایع می کند و چه ی برای این کار شایسته تر از والدین؟

ادامه دارد...

تألمات و تأملات سربازی (12)

درخواست حذف این مطلب


این طور هم نیست که رابطه من و فرزان محدود به کیک کشمشی و کلوچه روغنی باشد. اساسا دوستی از این چارچوب های تنگ مادی درمی گذرد و بسط پیدا می کند و همه زندگی را دربرمی گیرد.

یک شبی که روی تخت ها دراز کشیده بودیم و کف دست ها را نزدیک غده های هیپوتالاموس گذاشته بودیم، آه کشیدم و درددل که ای کاش دیوان حافظ کوچکی داشتم تا همیشه در جیبم می گذاشتم و این ایام سخت را با آن سرمی . لحنم طوری بود که قصدم این نیست که فرزان چنین چیزی برایم تهیه کند. جواب او هم طوری بود که معلوم نبود که می داند منظورم چیست. من هم نشان ندادم که فهمیدم که او فهمیده منظورم چیست و هلّم جرّا. ما آدم ها اگر بخواهیم در کنار هم راحت زندگی کنیم باید به همین صورت عمل کنیم. بهترین فلسفه زندگی همین است؛ یعنی به روی خود و دیگران نیاوردن. ما باید تلاش کنیم که در زندگی از امور دیگران و به ویژه اطرافیان چیزی نفهمیم. اگر هم فهمیدیم، تلاش کنیم نشان دهیم که چیزی نفهمیده ایم.

باری، ابتدای هفته بعد که فرزان از منزل برگشت به من گفت: «چشماتو ببند!» می دانستم دوست خوبم به همراه خوردنی ها دیوان حافظ هم آورده. چشم هایم را بستم و دستم را باز . همین که چیزی در آن گذاشت دهانم نیز باز شد. گرومپ! لمسش باعث شد که چشمان بسته ام نیم ذراع از حدقه بیرون بیاید. دیوان حافظی بود به سنگینی یک وزنه سربی.

بله قطع جیبی بود، اما با جلد نفیس از چرم ماموت و برگ های روغنی به ضخامت کاغذدیواری. ق هم داشت به بزرگی یک کمد دیواری و به همان کلفتی. حتی معنا و محتوایش هم بر این حجم فیزیکی می افزود؛ دوزبانه بود. واضح بود که با همه این اعراض، این جسم از جهت عرض و عمق چه ابعادی پیدا می کند. همین که آن را در جیبم گذاشتم و دو قدم با آن راه رفتم، گروهبانِ پرسه زن، که نگاه تیز او مثل رادار می چرخید و هر مورد مشکوکی را شناسایی می کرد، مشکوک شد و آمد. «ای دل بشارتی دهمت؛ محتسب رسید.»

«آه های... چه بسته ای تو جیبت گذاشتی؟»

با رندی و مهربانی حافظ وار گفتم:

«سرکار عزیز فکر می کنید چیه؟ حدس بزنید!»

داد و نعره و فریاد و هوار بود که به آسمان رفت:

«من این قدر بی کار و بی عقل و بی عرضه نیستم که بشینم فکر کنم تا حدس بزنم یک سرباز چلغوز چی تو جیبش گذاشته. من دستور می دم اینو خوب بفهم من فقط دستور می دم و سرباز هم نشونم می ده که چی تو جیبش گذاشته.»

حرفش کاملا منطقی بود. پذیرفتم. درآوردم و نشانش دادم. افسوس کنان سری جنباند و لبی کج کرد و گفت:

«سربازی جای این چیزاس؟! کاری بش ندارم. خودت چوبشو می خوری.»

و خوردم. وقتی آن را درجیبم می گذاشتم، انگار که یک بلوک سیمانی در شلوارم جاسازی . عملا نمی شد با آن تکان بخورم. هیچ به کارم نیامد و برای اولین بار حافظ نه تنها هستی مرا سبک نکرد، بلکه باری سنگین و گران بر دوشم و در جیبم نهاد.

فرزان هم فهمید چه دسته گلی به آب داده است. دو شب بعد باز هم روی تخت دراز کشیده بودیم.

«ببخشید دیگه. واقعا نمی خواستم این طوری بشه.»

«نه عزیزم. خیلی لطف کردی. خیلی خیلی چیز باارزش و نفیسی گرفتی. اما یه چیز کوچیک و ساده کافی بود.»

«منم دنبال همون بودم، اما نمی دونستم این یکی این طوریه.»

«چرا؟»

«وقتی می یدمش ندیدمش چطوریه.»

«یعنی چی؟»

«یعنی این که اونو اینترنتی یدم.»

معما حل شد. فرزان مهارت های ید کتاب را بلد نبود. طبق بیان خودش سالی دو سه بار اقدام به ید می کرد که نتیجه آن ید یک عدد بود. با این حساب هر بار که به ید می رفت نیم کتاب می ید. بحث ما تا پاسی از شب اطراف این موضوع چرخید؛ زیرا به شوخی از من خواست که ید کتاب را از منظر فلسفی برای او توضیح دهم.

بحث به اصل فلسفه کشید و فرزان فلسفه ندان انتقاد می کرد که کلی های فلسفی چه ربطی به این جزئیات دارد. به او گفتم کلیاتی که فیلسوفانی همچون ارسطو و ابن سینا و هگل از آنها حرف می زنند، تا ه در جزئیات فرورفته اند. حرف آنها این است که اگر مواجهه ما با عالم، شناختی باشد، نمی توان بدون کلیات چیزی فهمید. در فهم هر امر جزیی پای یک عنصر کلی به میان می آید. به همین دلیل کلی و جزئی همیشه باهم قاتی پاتی هستند. کلا امور جهان به هم ریخته اند و سروسامان دادن به آنها بدمصیبتی است. آ ، تقصیر فیلسوفان چیست که جهان و همه چیز آن این قدر قاراشمیش است؟ ثانیا وقتی بخواهیم همین نوع مواجهه معرفتی را با کارهای خودمان داشته باشیم، باز هم آن قصه کلیات تکرار می شود. هر کار جزیی که می کنیم، مبتنی بر یک قاعده کلی است. ید کتاب نیز به همین صورت است. حساب و کتاب فلسفی دارد. در این باره چیزهایی گفتم که از آنها هیچ سردرنیاورد. فقط ذهن و زبان مان درد گرفت. عاقبت مغزمان را روی بالش گذاشتیم و بیهوش شدیم.

آن توضیح را به زبان فلسفی خلاصه می کنم:

ید اینترنتی، ید ایدئال و موردپسند "سوژه" دکارتی است، اما برای مثال "دازاین" هایدگری و "سوژه بدن دار" مرلوپونتی پا به کتاب فروشی می گذارند.

ادامه دارد...

سعید گلومی

درخواست حذف این مطلب


دوستی دارم به اسم وحید. او با حمید دوست است که برادرش سعید است. وحید آدمی است که اطرافش با افراد گوناگون شلوغ و به هم ریخته است. حمید نیز برای کارهای ناهنجارش حس نکوهش می شود و سعید، تنها و پاکدامن، از نظر من بدبخت عالم است. تضاد میان نام و حال هر کدام از آنها حکایت جداگانه ای دارد. فعلا مورد سعید برای من جالب تر است.

اولین روزی که او را دیدم واژه gloomy را به خوبی برای من شرح داد. البته من نیز بعدها به همان خوبی آن را فراموش ، اما خاطرم هست که می گفت امروزه چه معنایی دارد و ش پیر آن را در چه معنایی به کار برده و از آن زمان تاکنون چه بلاهایی سر این واژه آورده اند. اما درباره سعید این خود واژه های انگلیسی بودند که دمار از روزگارش درآورده بودند.

این پسر نزدیک به ده سال است که تا ه در انگلیسی فرورفته است. کلاس و مؤسسه ای نیست که در آن ثبت نام نکرده باشد. یا سیم در گوش هایش فرو رفته یا چشم هایش را در چیزی فرو کرده. آواهایی گوش می دهد و می بیند و انگلیسی بلغور می کند. هرچه جدی تر کار می کند، بیشتر رنج می کشد و خود را بدتر عذاب می دهد. مشکل این جاست که او اساسا از زبان انگلیسی متنفر است، اما عشقِ رفتن به کانادا دارد. آرزویش اقامت در آن کشور است و آن طور که می گفت شرطش رسیدن به سطح بالایی در زبان انگلیسی و قبولی در آزمون تافلس یا همچو چیزی است.

من تصویر وضعیت همه انسان های امروزی را در او می بینم. انسان هایی که عاشق هدفی هستند، اما از ابزار و راه رسیدن به آن متنفرند. عاشق پول اند اما از شغلشان بیزارند. عاشق ی هستند، اما از زندگی با او هراسان. می خواهند و پزشک و شوند، اما از درس و کتاب و دانش بدشان می آید.

این وضع کاملا در تقابل با آن ح آرمانی یک زندگی خوب و سازنده است. زندگی شایسته انسانی این است که فرد هدفی در دوردست ها ندارد و به آن چه اکنون انجام می دهد سند است و از حال خود رضایت عمیقی دارد. به راهی که در آن پیش می رود عشق می ورزد و منتظر هیچ نتیجه ای نیست. سندی اش ح منتظره ای ندارد و خوشی او به تعویق نمی افتد؛ زیرا با اولین گامی که در راه می گذارد، در واقع اولین گام را در مقصد گذاشته است. راه و مقصد او بر هم منطبق اند.

بدبختی بزرگتر آدم های امروزی این است که رنجشان تمامی ندارد و مرتب افزوده می شود. هدف دورتر می رود؛ موانع بیشتر می شوند و رسیدن را دشوارتر می کنند. راهِ طولانی تبدیل به ابزار شکنجه های دردناک تر می شود؛ گویی که با تنی سراسر زخمی بر جاده ای از خار و تیغ و تیشه و شیشه کشیده می شوند، مثل همین سعید.

آ ین باری که او را دیدم حالش اصلا خوش نبود. چشم هایش تنگ بود و سویی نداشت. خواست چیزی بگوید، اما لب هایش می لرزید. بعد از خاموشی سردی گفت:

«بعضی از قسمتای کانادا فرانسوی زبان هستن. طبق کاری که می خوام م، باید برای اقامت در اونجاها اقدام کنم.»

«خب؟»

«باید یادگیری زبان فرانسه رو هم شروع کنم.»

به زمین نگاه می کرد و من به او و اولین دیدار به یادم آمد و کلمه gloomy را دیدم که در او آویخته بود.

تألمات و تأملات سربازی (13)

درخواست حذف این مطلب


بالا ه روز موعود فرارسید؛ آ ا مان... میدان تیر. از همان ابتدا همه چیز برخلاف انتظار بود. وقتی رفتیم اسلحه تحویل بگیریم، گفتند باید به آن یکی اسلحه خانه برویم؛ چون باید با ژ3 تیراندازی کنیم و نه کلاش. غرزدن سربازها را دیدم که مثل بخار از میان جمعیت بلند می شد و بالا می آمد و به هوا برمی خاست:

«ای بابا... خب چه فرقی می کنه؟»

بعدا معلوم شد که تفاوت میان ژ3 و کلاش به اندازه فاصله میان آن دو اسلحه خانه است. بعدا که می گویم خیلی طول نکشید. همین که آن را به دست گرفتم حالم عوض شد. شوری عجیب به جانم افتاد و حس جنگی پیدا . احساس قدرت می . فقط من نبودم. همه جنون گرفته بودند. انگار ژ3 متافیزیکی داشت که وارد هستی ما شده بود.

گروهبان بیرون پادگان ما را به صف کرد. مرتب دستور می داد و فریاد می زد. در واقع این دو برای او مساوق هم بودند. مرتب نعره می زد: «خبر... دااااااار». در آن شلوغی و همهمه و داد و فریاد بدطور به هیجان آمده بودم. من و فرزان و دیگران و گروهبان همه فریاد می کشیدیم. قیامتی بود.

«گروهان، آماده اید؟»

«بله سرکار.»

« ی خسته س؟»

«نه، سرکار.»

«کی خسته س؟»

«هیشکی.»

«احمقا، بگید دشمن.»

«دشمن.»

«کی خسته س؟»

«دشمن. دشمن سرکار.»

«این جوری نه. همه با هم. محکم و یک صدا. فهمیدید؟»

«بله.»

«خیله خب! دوباره از اول. همه با هم، محکم، یک صدا، بلند، با همه قدرت. بلند بگید کی خسته س؟»

«بع بع»

«خفه شو بزغاله!»

«مععع مععع»

«کی بود؟»

« بغل دستیم»

«صبر کن! پیدات می کنم و چیزی به اسم صدا در وجودت باقی نمی ذارم. حنجره تو از چشمات بیرون می کشم... از نو. همه با هم، محکم، یک صدا، بلند، با همه قدرت، دو ضرب همراه با کوبیدن پا بگید دشمن.»

غوغایی به همراه گردوخاک به افلاک رفت:

«دش من... دش من... دش من...»

از هیجان می لرزیدم. داشتم منفجر می شدم. چیزی نه کمتر از یک جنگ تمام عیار فقط می توانست آن احساس را کند. در دلم فریاد می زدم:

«ترامپ، کجایی لعنتی؟ ای الدنگ مع ، ای متراکم، بیا این جا تا لوله اسلحه را در پوزه پلیدت فشار بدم و پودرت کنم.»

«گروهاااننن، آماده! آماده برای قدم رو!»

پاهایم می خواستند پوتین ها را بدرند. سر تا پا قدرت و هیجان و شور بودم.

«بشمار یک...بشمار دو... بشمار... قدم... رو!»

پای راستم را نود درجه بالا آوردم و محکم بر زمین کوبیدم و در اولین گام دست چپم و اسلحه ی در دست راست از دو طرف آویزان شدند و پایین افتادند و به دنبالم بر زمین کشیده شدند. در گام دوم نیم متر زبان آویخته، که به چپ و راست تاب می خورد، نیز به این مجموعه پیوست. در ادامه شانه هایی افتاده، کمری قوز کرده و سری روبه پایین هم اضافه شدند.


من یک افتضاح نظامی بودم؟ نه، قبول ندارم. من یک آگاهی پیش رس بودم که آن چه را بعدا رخ داد، پیشاپیش حس ؛ چون در ادامه همه گروهان به آن حال وروز افتاد. گروهان که در ابتدا ده ستون در شانزده ردیف منظم بود، تبدیل به یک صف باریک کج وکوله شد که روی زمین می خزید. من آ ین نفر نبودم. فرزان بود که پشت سر من می آمد؛ آن بورژوای سوسول دوست داشتنی. وی چنگ در فانسقه من زده بود و خودش را جلو می کشید و من را به عقب.

میدان تیر در دل کوه ها بود و برای همین در یک جاده کوهستانی خاکی و پر از سنگریزه قدم می زدیم. گام می زدیم و از خاک کام می گرفتیم. با هر گامی، کامی. بعد از پنج دقیقه خاک خوردن از نفس افتادم. جای شکرش باقیست که سنگ ها مثل گردوخاک از زمین بلند نمی شوند تا در اعماق شش های ما نفوذ کنند.

خستگی آن قدر مرا شجاع کرده بود که گروهبان را صدا زدم و پرسیدم:

«سرکار چند دقیقه دیگه می رسیم؟»

«یک ساعت و نیم دیگه.»

خنده ام گرفت. تبسمی به پهنای اقیانوس آرام بر چهره ام نشست.

«شوخی می کنید؟»

پژواکی مهیب در کوهستان پیچید:

«مگه گه گه گه گه ...من من من من من ...باتوتوتوتوتو...شوخی خی خی خی خی ...دارم رم رم رم رم ...خیارشورشورشورشورشورشور؟»

او تروفرز مرتب از آ به اول صف می رفت و برمی گشت. عملا کل مسیر را چند برابر ما طی می کرد، اما دریغ از این که یک درجه صدای او کم شود. و درست می گفت. میدان تیر در نه کیلومتری پادگان بود، اما در آن شرایط بسیار بیش از این ها می نمود. در آن آفتاب داغ و زمین تفتیده کف پای مان کباب شد و تاول زد. تاول ها در پوتین ها می ترکید و جوراب هایمان خیس می شد. عرق هم بر زخم ها نمک می پاشید. بله بیابان نبود. کوهستان تفاوت بزرگی با آن داشت. بیابان افقی است و آن کوهستان برهوت عمودی بود. سنگ بود و سنگ. انگار موزائیک های حیاط خانه ما را روی هم تلنبار کرده باشند. یک کف دست علف به چشم نمی خورد. فقط سنگ و خاک و کلوخ. البته در کنار جاده، این جا و آن جا، گیاهانی بود به رنگ کاه. ابتدا خیال شاخه های خشک شده است. بعدا فهمیدم یک نوع گل صحرایی است. آنها را با نوک پوتین شوت می تا زودتر به غایت هستی شان برسند. اما گروهبان به من تذکر جدی داد که این کار را نکنم چون خارهای خشک و تیز آنها از چرم پوتین رد می شود و پدر جد پا را در می آورد. از ساقه تا گل برگ ها تیغ خالص بودند. ای خاک بر سر طبیعت با این محصولاتش! تنها سرگرمی ممکن را هم از دست دادم. در آن جاده ای که هیچ بزی سم به زمین نمی گذاشت، می لولیدیم و می نالیدیم.

در آن شرایط به این فکر می که دویست فیلسوف و ششصد میلیون نویسنده در کتاب های شان نوشته اند:

«سعادت در رسیدن به قله نیست، بلکه در پیمودن مسیر است.»

دلم می خواست تک تک آنها را همان جا بیاورم و با قنداق اسلحه استخوان های فک و آرواره، و در ادامه ستون فقرات آنها را از سه جا منهدم کنم. معلوم بود که هیچ گاه با یک تفنگ پنج کیلویی از میان کوه ها به میدان تیر نرفته اند.

ادامه دارد...

"وجدان زنو" یا درمانی برای خوره ی کتاب

درخواست حذف این مطلب

تنظیمات


می گویند گ که چهل سال گ کرده باشد، شب را به خوبی می شناسد. اگرچه کتاب و شب از دو مقوله کاملا متفاوت هستند، اما حال وروز کتاب خوانی با گ فرق چندانی ندارد.

خوره ی کت مثل او که من نامش را شهاب می گذارم نیز بعد از یک عمر فلاکت، کتاب خوب را خوب می شناسد. اما "وجدان زنو" کار را ساده کرده. شهاب برای شناخت یک کتاب بخشی را از نظر می گذراند، اما با خواندن اولین صفحه این رمان مبهوت شد. مثل روز روشن بود که شا اری عظیم و بی نظیر در دستانش گرفته است. این کتاب مثل هیچ کت نبود و لذا مواجهه او با آن نیز بی سابقه بود. کتاب به قدری خوب بود که حتی دلش نمی آمد آن را شروع کند. خواندن آن را مرتب به تعویق می انداخت . هر چه دیرتر بهتر. آ به این فکر می کرد که پس از آن چه کند و چه بخواند. پاسخی که همان موقع در ناخودآگاه او می خلید این بود: هیچ. دقیقا هیچ.

شهاب روز اول کتاب را مرتب به دست می گرفت و زمین می گذاشت. باز و بسته می کرد. دو سه صفحه می خواند و دوباره می بست و باز از اول شروع می کرد. دور کتاب می چرخید و افکارش در اطراف آن شکل می گرفت.

ابتدا که می خواست آن را ب د به این فکر می کرد که آیا بهتر نیست به جای این رمان گران، چند رمان ارزان ب د؟ حالا در دل می گوید نه بهتر نیست. گران است؟ خب به درک! این پول بی ارزشی که روزبه روز بی ارزش تر می شود، همان بهتر که برای این نوع کتاب ها بر باد رود. گران است؟ باشد چه اشکالی دارد؟ هزینه برای چنین کتاب هایی در واقع سرمایه گذاری است. منظور پیامدهایش در دیگر حوزه های زندگی نیست، اگرچه آن هم درست است. مقصود این است که هزینه برای این نوع کتاب ها باعث می شود که بعد از آن، انسان از بسیاری کتاب ها بی نیاز شود.

اصلا علت یدن آن رمان های متوسط این است که آدم رمان ممتاز نمی خواند. اگر ی رمان هایی در این سطح عالی بخواند، هیچ گاه به سوی آن نوشته ها دست دراز نمی کند. خیلی خیلی بهتر است که به جای خواندن صد رمان معمولی، این اثر ممتاز صدبار خوانده شود. شهاب نیز همین که آن را تمام کرد، دور دوم را شروع کرد. احتمالا سومین بازخوانی متوالی هم در راه باشد. چرا؟

در ابتدا گفتم که اولین صفحه رمان شهاب را مبهوت کرد، اما باید اضافه کنم که هر صفحه آن به همان اندازه برای او جذاب بود. او کتاب های خوب را یک جرعه سر می کشد، اما این یکی را قطره قطره می نوشد. نمی خواهد حتی یک جمله، یک کلمه، آن را از دست بدهد.

خب این رمان درباره چیست؟ اگر بخواهیم در یک کلمه پاسخ دهیم، باید بگوییم: زندگی؛ زندگی متوسط و آدم های نادان و بی نوایش آن گونه که هستند. شش بخش آن هم به این مسائل زندگی می پردازد: انتخاب، مرگ، ازدواج، عشق، کار و روانکاوی. همه این ها نیز همان گونه بررسی می شوند که در زندگی واقعی جریان دارند؛ یعنی غیرمستقیم و درهم تنیده و در دل رخدادهای ریز و جزیی.

با این کتاب عالی در سبک و ساختار و محتوا و مضمون، شهاب به این نتیجه رسیده انی که خوره کتاب هستند، تنها درمانی که برای آنها قابل تصور است، همین است؛ یعنی خواندن شا ارهایی که آنها را از صدها کتاب دیگر زده کند. او هم تصمیم گرفته کتاب هایی بخواند که او را از کتاب خوانی افراطی بازدارد.

شهاب این روزها حالی شبیه به سقراط دارد. نقل کرده اند که سقراط هر روز در بازار می گشت بدون این که چیزی ب د. روزی ی علت این رفتار را از او پرسید. جواب داد: «می روم ببینم که چقدر چیزهایی زیادی وجود دارد که از آنها بی نیازم.» حالا شهاب نیز به کتاب فروشی ها می رود و کتاب ها را تماشا می کند و نمی د. می بیند چقدر کتاب های زیادی هست که به آنها احتیاجی ندارد. او قبلا وقتی در خانه بود، فکرش در کتاب فروشی ها می گشت. حالا برع ، به کتاب فروشی ها می رود و ذهنش در خانه است. از کنار همه کتاب ها می گذرد با دستانی در جیب و وجدانی آسوده، مثل وجدان زنو.

جنایت و مکافات

درخواست حذف این مطلب


مدتی ست که هر یادداشتی می گذارم، چند نفر کانال را ترک می کنند. ظاهرا وقتی این کانال یک باره از سروکول گروه ها و کانال های دیگر بالا می رود و سروکله اش پیدا می شود، عده ای یادشان می آید که باید این جا را ترک کنند. دو ضربه با نوک انگشت... تمام.

بله، آدم باید در اوج خداحافظی کند، حتی در فلسفه و تلگرام، ولی ما هنوز در اسفل السافلین به سر می بریم. باز خوب است که تلگرام است و اعضا نمی توانند راحت بیایند و لفت بدهند؛ چون حتم دارم نود درصد اعضای کانال از شکن محرومند. بقیه هم اصلا اینترنت ندارند. من این جا دارم با خودم حرف می زنم.

البته هنوز جای شکرش باقی ست؛ چون قبلا وقتی یادداشت نمی گذاشتم، نصف اعضای گروه می رفتند. اگر یادداشتی می گذاشتم، شش برابر آنها گروه را ترک می د. صبح چشم باز می و «اوه، خدای من!» می دیدم تعداد اعضای گروه رسیده به منفی هشتصد نفر. «اَکّه هِی!»

اما به زودی ورق برمی گردد. همه انی که کانال را ترک د، بد می بینند. تا چند ماه دیگر همه آنها دستگیر خواهند شد. هر روز یکی را از سلولش بیرون می کشند و می برند روی یک صندلی بی دسته و پشتی می نشانند در اتاق بازجویی؛ آن اتاق های تنگ و تاریک و ظلماتی که اگر چراغ آویزان بالای میز تاب نمی خورد، خود شب اول قبر بودند. بازجوی مرموز و خفن که صورتش در تاریکی است، بعد از دو ماه سکوت لب می گشاید و با یک کلمه، رزومه ای از متهم رو می کند که از پیشانی به پایین فلج شود. بعد کف دست هایش را روی میز می گذارد و به جلو خم می شود تا نور چراغ روی صورتش بیفتد و خودش را معرفی کند: «من غزالی فر هستم. شناختی؟» و طرف در جا مغزش سکته می کند. بله من خودمم! لابد شما هم تعجب کردید و می پرسید چطور؟ عرض می کنم.

همین فردا، صبح زود عازم سربازی هستم. کجا؟ نیروی انتظامی. بعد از آموزشی، می روم در پلیس فتا. هر روز صبح کرکره اینترنت را بالا می زنم و راه می افتم تا انی که کانال را ترک د، پیدا کنم. همه را از وای فای شان بیرون می کشم و می فرستم به زندان. مدرک دارم. یعنی جور می کنم؛ چون هیچ نیست که در این فضای مجازی، جرمی، جنایتی، مصیبتی، چیزی مرتکب نشده باشد. بعد هم مجبورشان می کنم هر روز جمعیت یک استان را در این کانال بچپانند.

شوخی ! این کار ابلهانه خیلی حال وحوصله می خواهد و ثانیا مثل همه کارهای دیگر دنیا خیری ندارد. نترسید! با خیال راحت بروید! من هم دارم می روم سربازی بیشتر کتاب بخوانم؛ چون سرم بیشتر خلوت می شود. خب، کچل می کنم.

درست است که شاید تا چند دهه دیگر یادداشتی منتشر نکنم، اما با این یادداشت چند کتاب خوب معرفی می کنم که تا یک قرن سرتان گرم باشد:

افسانه اسطوره (نجف دریابندری)/ افسانه جادو (تیموتی گارتن اش)/ استبداد (تیموتی اسنایدر)/ روانشناسی کمال (دوآن شولتس)/ تاریخ مختصر شه: راهنمای فلسفیِ زیستن (لوک فری)/ مکتب دیکتاتورها (اینیاتسیو سیلونه)/ در سنگر (هایک)/ تمدن و مل های آن (فروید)/ درباره تلویزیون و سلطه ژورنالیسم (پیر بوردیو)/ در ستایش بی سوادی (هانس ماگنوس انسنس برگر)/ ادبیات در مخاطره (تزوتان تودوروف)/ فرهنگ و زندگی روزمره (دیوید اینگلیس)/ اعتقاد بدون تعصب (پیتر برگر)/ در جست وجوی جامعه بلندمدت (کریم ارغنده پور)/ قدرت شه (آیزایا برلین)/ روشنفکران و سیاست (مارک لیلا)/ طغیان توده ها (خوزه اورتگا ئی گاست)/ در ستایش عشق (آلن بدیو)/ شهر فرنگ اروپا (پاتریک اوئورژدنیک).

همه این کتاب های خوب، کوچک و مختصر هستند و خواندنشان سخت نیست. اگرچه بعضی آن قدر جذاب هستند که حیف است صد جلدِ هزارصفحه ای نباشند؛ مثل کتاب نوزدهم. اگر خواستید یک رمان خوب بخوانید که ساختارش همانند مطالب تلگرامی، کوتاه و ساده باشد، این شا ار را به شما معرفی می کنم: دفتر بزرگ (آگوتا کریستوف). این علیامخدره با تکنیک ها و تاکتیک های نویسندگی، اثرش را از ضربات پن ی فینال جام جهانی هم جذابتر کرده است. بخوانید و کف و کیف کنید.

یک مطلب مهم را هم خیلی جدی عرض کنم: اگر ی با کتاب ها دمخور باشد، می تواند از مطالب فضای مجازی هم استفاده کند؛ اما اگر ی اهل کتاب نیست، خیالش را راحت کنم: از مطالب این کانال و آن گروه و تلگرام و و طرفی نخواهد بست. ارزش همه مطالب برای کشف یا فهم کتاب هاست. خواندن یعنی خواندن کتاب یا خواندنی که به خواندن کت منتهی شود. یک جمله هم از رمانتیک ها برای اهل کتاب نقل کنم تا پشم روح شان بریزد: «شأن وجودی هر چیزی در جهان به این است که به یک کتاب منتهی شود

در پایان جدا عذر می خواهم اگر باعث رنجش ی شدم. قصد بدی در کار نبود. علوم انسانی ذاتا نقاد هستند و هر نقدی باعث رنجش عده ای می شود. مصائب زندگی جمعی بشری که از ک شان کله اسبی نازل نمی شود.

از همه بابت همراهی تشکر می کنم. ممنونم که بودید.

راستی، کتاب نوزدهم همان کتاب آ است. درست شمردید؟

با جوانان مجرد سخن از نور مگوی!

درخواست حذف این مطلب


یکی از اعضای هیئت علمی های خاورمیانه کتاب های فلسفی می د و از فلسفه زبان هم چیزهایی می داند. چند جا هم حس سرش گرم است، به عنوان مسئول و مدیر و مجری و مشاور و همه چیز. همسرش نیز علاوه بر این که همانند خودش هیئت علمی است، مطب هم دارد. پزشک لثه و دندان و مسواک است. این زوج خوشبخت دست در دست هم با تخصص های شان تمام فضای دهان انسان را پوشش می دهند.


روزی یکی از دانشجویان نزدیک آن از او پرسید ماهانه چقدر درآمد دارند. وی با صداقت گفت خیلی زیاد نیست؛ هر دو با هم، ماهانه، حدود سی چهل تومن. و این یعنی ماهانه حداقل چهل پنجاه میلیون تومان پول به این خانه سرریز می شود. طبیعی است ی که پشتوانه اش یک ثروت عظیم باشد، اعتمادبه نفسی دارد در حد اعتمادبه نفس واجب الوجود بالذات. غنی بالذات است. اما ایشان اصلا مادی گرا نیست و همیشه برای دانشجویان از اهمیت، ارزش و اولویت زندگی معنوی سخن می گوید. البته ایشان اهل فلسفه است و از جهت نظری قائل به زیست جهان هم هست. فلسفه را زیست جهان مقید درونی می داند و سیاست را زیست جهان مقید بیرونی که هر دو ذیل زیست جهان معنویت حقیقی مطلق قرار می گیرند. علاوه بر مطلق و مقید، از عام و خاص هم استفاده می کند. یک چیزهایی عام است و چیزهای دیگری خاص، که فراموش چه بودند. اما یادم هست که در آ همه آنها در نور مطلق معنوی حل می شوند؛ همچون حل شدن بستنی در آب هویج و نه همچون قاطی شدن تکه های چیپس در چای؛ یا یک همچو چیزی. همیشه ی خدا هم در پایان خاطرنشان می کند که انسان نور است. خدا نور است. جهان نور است. همه چیز نور است، فقط چشم ها را باید سمباده کشید. گاهی با فروتنی بسیار نسخه های معنوی هم برای دانشجویان می پیچد. اعتمادبه نفس مالی گاهی در معرفت و معنویت ظهور می کند.


اما ایشان بهتر است این حرف های لو و لوس را در مجالس آریستوکراتیک خود سر میز شام بگذارند. ی که با شغل و فعالیت های جانبی، گاهی ماهی یک میلیارد ریال هم روزی اش می شود، باید هم عالم و آدم و اشیاء را نور ببیند. خدای چنین ی هم قطعا یا نور است یا پول. چنین ی اگر میکروسکوپ به صورتش بچسباند، همه مولکول های اجسام را هم به صورت الماس خواهد دید. اما ی که نیازهای اولیه اش تأمین نمی شود، حق دارد حس کند جهان به تنگی گور است.


دانشجویان مجرد و بیکاری که بالاترین لذت زندگی شان خوردن در خیابان و خو دن در خوابگاه است، با چهره ای از عالم مواجه می شوند که آن عالی جناب نه درکی از آن دارد و نه حتی می تواند آن را بفهمد. آن بینوایان زندگی شان را در ساحت نکبتی می گذرانند که امثال آن خوش تیپ هرگز حتی یک لحظه به آن جا گام ننهاده اند. لذا او به هیچ وجه صلاحیت ندارد به آنان راه و روش عمیق زیست اخلاقی و حیات معنوی را بیاموزد. می خواهد به آنها کمک کند؟ به آنان پول بدهد. بدون شک اسکناس هایش از نسخه های معنوی اش بیشتر بر ارواح دانشجویان اثر شفابخش می گذارند. اما ایشان در عوض، در جدیدترین نسخه خود سفارش اکید کرده که دانشجویان، حتما پول خود را ایثار کنند. احتمالا برای این که شمعی باشند در تاریکی عالم و بدین وسیله در بسط نور در جهان ظلمات به نورالانوار یاری برسانند.


این دیگر در این شرایط نکبت قابل تحمل نیست. ی که با حرف زدن مثل سیل و ریگ پول به حساب بانکی اش سرازیر می شود، حق ندارد به انی که با جان کندن مثل قطره چکان پول درمی آورند بگوید با پول های شان چه کنند. سرشت حقیقی اخلاق و معنویت هارت وپورت قلمبه سلمبه نیست، بلکه نحوه وجود و شیوه زیستن است، بدون حرف اضافه. البته شاید آن انسان معنوی نیکی باشد، اما او فقط می تواند امثال خود را به نیکی دعوت کند؛ آن هم سر میز شام... در رستوران. راهنمای معنوی زندگی هر ی از جنس خود اوست؛ یعنی ی که دردها، رنج ها، مصائب، کمبودها و به طور کلی، بدی ها و شرور آن نحوه زندگی را بی واسطه تجربه کرده و توانسته از آن تاریکی به نوری برسد. چنین ی در حد خودش می تواند به افرادی همچون خود کمک کند.

سد و رودخانه

درخواست حذف این مطلب


مدتی است که شاهد انتشار مطالب مهم و مفیدی درباره بحران های داخلی کشورمان هستیم. در هر نوشته ای به بحرانی اشاره می شود که به نظر می رسد اصلی ترین یا بزرگترین بحران باشد؛ چیزهایی همچون محیط زیست، خشک سالی، کمبود آب، آلودگی هوا، روابط ، غبار و ریزگردهای مضر و... .

اگر بخواهیم همه این موارد را جمع بندی کنیم می توان این طور گفت که بحران اصلی مربوط به "طبیعت" یا "امر طبیعی" است؛ چه طبیعت بیرونی و غیرانسانی و چه طبیعت انسانی. ریشه این بحران "فرهنگ" است. منظور از فرهنگ معنای مثبت و ارزشی آن نیست، بلکه معنای عام و خنثای آن است. فرهنگ یعنی آن برساخته جمعی بشری که در برابر طبیعت جعل می شود.

انسان موجودی طبیعی-فرهنگی است که اگر بخواهد زندگی جمعی خوبی داشته باشد، باید فرهنگ و طبیعت را با هم موزون و هماهنگ کند. در کشور ما تعادل میان این دو، به سود فرهنگ، به شدت به هم خورده، به حدی که فرهنگ تبدیل به ابزاری برای سرکوب طبیعت شده است. این نرم افزار ویروسی شده و پدر جد سخت افزار را در آورده است. فرهنگ باید طبیعت آشفته و وشان و بی شکل را آرام کند و به آن شکل دهد و در بستر مناسب هدایت کند. اما فرهنگ در کشور ما چنین نیست. برای مثال فرهنگ به جای این که بستری برای رودخانه وشان امر باشد، سدی عظیم در برابر آن است. نتیجه نزاع سد و رودخانه را هم می توان پیش بینی کرد.

این که ما آب را بخشکانیم، هوا را بیالاییم و محیط زیست را تباه سازیم، به این معنا نیست که طبیعت یا کره زمین محو شود. واضح است که در پایان فقط ما از بین می رویم و کره زمین، همچون میلیاردها سال پیش، با متانت و آرامش در اطراف خورشید کنان خواهد چرخید.

مطالعه دقیق کتاب مختصر فروید در این زمینه بسیار آموزنده است؛ "تمدن و مل های آن"، با ترجمه خوب آقای محمد مبشری.

خیام؛ برگرفتن فلسفه شخصی از سنت فلسفی

درخواست حذف این مطلب


(به مناسبت 28 اردیبهشت یادروز خیام)


عموم مردم خیام (440-536 ه.ق) را شاعری بزرگ می دانند و خواص او را دانشمندی سترگ. هر دو گروه درست می گویند، اما ناقص. خیام فیلسوف هم هست و آثار فلسفی متعددی دارد، اما جنبه فلسفی او به محاق رفته است. دو چیز به این امر دامن زد. اول این که خیام انسان منزوی و گوشه گیری بود و مایل نبود که درس و بحث رسمی فلسفی مفصل و شلوغی داشته باشد. او از پذیرفتن شاگردان امتناع می کرد و نمی خواست خلوت خود را از دست بدهد. دوم این که سرشت تفکر فلسفی خاص او اقتضا می کرد که در فلسفه رسمی به طور جدی شلوغ کاری نکند. فلسفه های رسمی در دوران پیشامدرن غالبا باید محکم، بلندپروازانه، یقینی و با جنگ و دعوا همراه باشند تا جدی گرفته شوند. فلیسوفی که در شناخت حقایق عالم ادعاهای بلندپروازانه نداشته باشد، مشتری پیدا نمی کند و صد البته خود چنین فیلسوفی پیشاپیش از مرید و مشتری فرار می کند. خیام نیز شاگرد نمی پذیرفت و به این چیزها اعتقادی نداشت و لذا طبیعی است که وارد نزاع و کارزار فلسفی نشود.

اما به هر حال، او هم به سنت رسمی و تاریخی فلسفه توجه کرد و هم فلسفه خاص خود را داشت، و البته این دو در ارتباط با یکدیگر. این مطلب درسی است که می توان از خیام آموخت. از این جهت او یک الگوی حقیقتا خوب برای اهل فلسفه است؛ چراکه هم یک نسبت وثیق با سنت فلسفی بزرگ روزگار خود داشت و هم بهره خاص خویش را از آن گرفت. بیشتر اهل فلسفه فراموش می کنند که داد خود را از فلسفه بستانند. آنان همه آگاهی فلسفی خود را وقف یک جریان فلسفی می کنند و در نهایت فلسفه دانی می شوند مبلغ فلان فیلسوف و بهمان فلسفه و عمر خود را در دوستی و دشمنی واهی با این و آن تلف می کنند.

خیام متعلق به سنت فلسفی مشاء است. به طور مشخص او به فلسفه ابن سینا (370-428 ه.ق) گرایش داشت و نه، مثلا، فلسفه فار (259-339 ه.ق). چند شاهد برای تقویت این مدعا وجود دارد: 1-خیام فلسفه ابن سینا را تدریس می کرد. 2-خیام برخی از رساله های ابن سینا را شرح کرده است. 3- او دست کم یکی از رساله های ابن سینا را ترجمه کرد.

به نظر نگارنده فلسفه شکاکانه خیام از فلسفه ابن سینا نشأت می گیرد. فلسفه سینوی علی رغم عقل گرایی، منطقی بودن و اهتمام فراوان به برهان، بذرهای یک شکاکیت رادیکال را در دل خود دارد. خیام نیز این رگه را دنبال کرد و به نتایج نهایی رساند. چه بسا بتوان ادعا کرد که در دل هر فلسفه ای رگه ای از شکاکیت هست که اگر دنبال شود، باعث می شود کل آن فلسفه ترک بخورد و در نهایت بشکافد. همچنین، هیچ فلسفه ای یک امر تمام شده نیست. نظام های بزرگ فلسفی چارچوب های بسته و نهایی نیستند، بلکه افقی باز به روی امکان های متعددی هستند. اما چگونه فلسفه خیام از فلسفه ابن سینا سرچشمه می گیرد؟

سخت گیری های معرفت شناختی ابن سینا در منطق که شرایط بسیار دشوار و پیچیده ای را در دو مبحث تعریف و استدلال بنیان گذاشت، سبب شد که برای برخی این مطلب محرز شود که اساسا حد تام و برهان دست یافتنی نیست و لذا باید از یقین دست شست و همه معرفت های بشری را ظنی به شمار آورد. خیام در این باره می نویسد: «فلاسفه و حکما به ادله عقلی صرف در قوانین منطقی طلب شناخت د و هیچ گونه به ادله اقناعی قناعت ن د. لیکن ایشان نیز به قوانین منطق وفا نتوانستند کرد و از آن عاجز آمدند.» این مطلبی است که نه تنها انی همچون خیام به آن رسیدند، بلکه حتی خود ابن سینا نیز در برخی از آثار خود، همچون " علیقات"، صریحا آن را اعلام می کند؛ چیزی که بیشتر اهل فلسفه ی نمی خواهند بپذیرند یا حتی آن را ببیند. فلسفه های سفت و سخت و بلندپروازانه غالبا به ضد خود بدل می شوند. از این روی می توان گفت که فلسفه خیام یکی از بسط های ممکن فلسفه سینوی است و رباعیات او نیز یکی از محصولات فلسفه شخصی او.

با این همه، همین معرفت ناقص، محدود و ظنی تنها و حداکثر چیز ارزشمندی است که انسان می تواند به آن دست پیدا کند، آن هم با تلاش فراوان. خیام نیز به همین امر باور داشت.


در تذکره ها به نقل از داماد خیام گفته اند که او مشغول تدریس کتاب الهیات شفای ابن سینا به جمع کوچکی از علاقمندان بود. در حین تدریس نیز خلال دندانی را به دهان گرفته بود. در بحث وحدت و کثرت بود که یک باره خلال را از دهان بیرون کشید و لای کتاب نهاد و آن را بست. آن گاه دست به دعا برداشت: «اللهم انی عرفتک علی مبلغ امکانی، فاغفر لی. فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک.»** گفت و درگذشت.


**ترجمه: «بار خدایا، من تو را به اندازه توانایی ام شناختم، پس مرا بیامرز؛ چراکه شناختم از تو راه من به سوی توست.»

ما هیچ، ما هویج

درخواست حذف این مطلب


بحث حقوق ن در ایران به قدری پیچیده و حساس است که شبیه میدان مین شده. گویی همه چیز روشن و بدیهی است و فقط باید با اراده ای جدی آن را اجرا کرد. هر گونه چون وچرایی هم عواقب وخیمی دارد. هر سخنی باعث رنجش و دلخوری عده زیادی می شود و هر کلمه ای، همچون چکاندن ماشه ای، میلیون ها نفر را منفجر می کند. در این شرایط پرتنش انسان جرأت نمی کند چیزی بگوید. من هم که اول ترسوی عالم. از این روی، فقط به ذکر یک نکته کلی و سربسته اکتفا می کنم.

هر حقوقی برای ن باید ملازم با حقوقی برای مردان باشد. حقوق ن نباید به قیمت زیر پا گذاشتن حقوق مردان تمام شود؛ زیرا در این صورت در بلند مدت به زیان ن خواهد بود. حقوقی که عملی نشود، چه فایده ای دارد؟ حقوق ن باید، همه جانبه، معقول و مقبول باشد و نه این که فقط خوشایند آنان باشد. به هر حال آقایان هم در کاسه سر خود مقداری مغز دارند که با آن برای آینده خا تری شان حساب وکتاب می کنند.

فراموش نکنیم سوژه انسانی در مواجهه با جنس مخالف همه عقلانیت ابزاری خود را فرامی خواند. سوژه مدرن با بسیج همه عقلانیت ابزاری خویش به مصاف جنس مخالف می رود.

بدآموزی کتاب های معنوی

درخواست حذف این مطلب

ی را می شناسم که هر کتاب اخلاقی، دینی یا معنوی را به دست می گیرد، برگ زرین جدیدی بر دفتر رذائل نفس او افزوده می شود. هر کتاب خوبی، بدی های بدیعی را در او نهادینه می کند، حتی کتاب های مقدس. و به همین صورت با این سیر مطالعاتی پله های انحطاط را رو به اسفل السافلین بسیار عالی طی می کند. علت این سیر قهقرایی چیست؟

ابتدا خیال می مسئله باید بسیار پیچیده باشد، اما حالا گمان می کنم علت اصلی معلوم شد. این شخص در مواجهه با هر مطلب اخلاقی، دینی یا معنوی خودش را مخاطب مطالب مربوط به نیکان و مؤمنان می داند و دیگران را مصداق بدی و پلیدی. لابد به این دلیل که او، برخلاف آنان، این کتاب ها را می خواند! بدین ترتیب، هر روز حسن و فضیلت جدیدی در خودش کشف می کند که، تاکنون، از آن پاک بی خبر بود. پس از آن هم نوبت به این می رسد که درباره بدان قضاوت های دقیق و مفصل کند و در گام بعدی به این فکر کند که رفتار او با این پلیدان به چه شیوه ای باید باشد.

احتمالا این رویه کاملا برخلاف شیوه ای است که یک انسان دغدغه مند در زمینه اخلاق، دین یا معنویت باید در پیش بگیرد. ابوعثمان حیری، عارف نامدار قرن سوم هجری، می گوید: «هیچ عیب خود نبیند تا از خود نیکو بیند. که عیب نفس ی بیند که در همه حال ها خود را نکوهیده دارد.»

بگذر از آن گفته ها، روی به این جا بیار!

درخواست حذف این مطلب

از فیلسوف مورد علاقه اش حرف می زد؛ از مفاهیم، از نظریات، از آثارش. بعد گفت که برای او خیلی مهم و جالب است که بداند اگر آن فیلسوف امروز هم زنده بود، چگونه می توانست با آن نظریاتش مسائل معاصر را تبیین کند و مشکلات امروز را حل کند. با گفتن «برای ما که سخته و تا حالا نتونستیم چنین کنیم» به آرزو شی اش پایان داد و دست هایش را روی شکمش گذاشت و انگشت هایش را در هم فرو کرد و منتظر ماند چیزی برای خوردن بیاورند.


این جانب گمان می کنم که آن جناب پیش فرض بزرگی را رها نمی کند. او خیال می کند که اگر فیلسوف عزیزش پس از دویست سال سر از گور بردارد و در میان ما زندگی کند، دودستی به نظریاتش خواهد چسبید و برای امور جدید و عجیب وغریب امروزی همان ها را تکرار خواهد کرد. من با این نگاه موافق نیستم. با صداقتی که در آن فیلسوف سراغ دارم، به نظرم اگر بود، نظریاتش را عوض می کرد تا با واقعیت مسائل انسانی امروز سازگار شود و نه بالع . برای این حرفم شاهدی هم دارم: آن متفکر در طول زندگی نظریاتش را تغییر داد. پس از این که به جهان نومن ها هم رخت کشید، آثاری از او به دست آمد که معلوم شد نظریات مشهور خود را نیز تعدیل کرده است. اگر با همین دست فرمان دو قرن جلو می آمد، حتی بعید نبود از فلسفه هم دست بشوید!


با وجود این، تقدم نظریات پیشینیان بر واقعیت های امروزی چه دلیلی دارد که برخی از اهل علوم اجتماعی سفت و سخت به آن چسبیده اند؟

تأملات و مکالمات

درخواست حذف این مطلب


- امروزه پرداختن به فلسفه های ی چه وضعیتی دارد؟

- امروزه، به خاطر وجود نهادهای تی و حمایت های حکومتی، کارهای پژوهشی در زمینه فلسفه ی رونق گرفته است. و البته چنین پشتوانه ای در زمینه فلسفه های غربی وجود ندارد.


- این پژوهش ها را چگونه برآورد می کنید؟

- از جهت کمی که بسیار قابل توجه است.


- از جهت کیفی چطور؟

- از جهت کیفی، خب.... البته به موازات کمیت پیش نرفته و این طبیعی است. همیشه و همه جا کیفیت پا به پای کمیت جلو نمی رود. اما با این وجود، کارهای کیفی خوب و قابل قبولی هم انجام شده و می شود.


- بله امروزه در حوزه فلسفه ی، بسیاری ادعای تخصص را در همه یا برخی از فلسفه ها دارند؛ مثلا مدعی هستند که ابن سیناشناس، سهروردی شناس، ملاصدراشناس یا چیزهای دیگر هستند. موافقید؟

- خب ببینید این افراد اگر صادق و سخت کوش باشند، که برخی قطعا چنین هستند، حداکثر کاری که کرده اند آن است که بیشتر یا همه آثارِ، مثلا، ابن سینا را به خوبی خوانده اند و لذا خوب می دانند که نظریات ابن سینا دقیقا چیست.


- خب چنین چیزی برای ابن سیناشناس بودن کافی نیست؟

- آشکارا خیر.


- پس ابن سیناشناس کیست؟

- تلاش های این افراد شایسته تقدیر است، اما ابن سیناشناس ی نیست که می داند ابن سینا چه گفته است، بلکه ی است که می داند ابن سینا چه می توانست بگوید. به عبارت دیگر، ابن سیناشناسی که به درد ما می خورد باید چنین باشد؛ زیرا ما به ناگفته های ابن سینا بیشتر نیازمندیم.


- چرا؟

- زیرا یک فلسفه حقیقی چیزی در درون خود دارد که باعث می شود در هر زمانی سخنی برای گفتن داشته باشد. متخصص حقیقی آن فلسفه در هر دوره ای ی است که آن ناگفته را به زبان آن روزگار بیان کند.

تن های تنها

درخواست حذف این مطلب

نبود. بود، اما آن چه می خواستم نبود. همه صندلی های ایستگاه راه آهن رو به تلویزیون بود. صدای آن هم به قدری بلند بود که انگار بلندگوها را در ساقه مغز آدم کاشته اند. دنبال گوشه دنجی می گشتم تا کتابم را بخوانم. گشتم و نیافتم. انگار مقدر بود که پس از سال ها سریال خانوادگی ایرانی ببینم.
از آن جایی که ایده کلی چنین چیزهایی بسیار مهوّع و کهیرآمیز است، تلاش همه توجهم را فقط به جزئیات معطوف کنم؛ دکور صحنه، جملات، حرکات و تکنیک های بازیگری.
جالب است که بازیگران زن ایرانی فقط از چهره و دست های خود استفاده می کنند. به همین دلیل در برابر همتایان خارجی خود نمی توانند عرض اندام کنند! اما برخی از مردان ایرانی حقیقتا هنرمندان بسیار قابلی هستند و در طراز جهانی قرار دارند. به طور کلی بدن، آن جایی که جنبه ت پیدا می کند، حذف می شود. بدن باید فقط یک جسم خنثی باشد؛ چیزی مثل در و دیوار و گوشه و لوله و کارد آشپزخانه.
هنگامی که به های صداوسیمای وطنی نگاه می کنیم، فاصله زیاد آن ها را از واقعیت زیسته به راحتی متوجه می شویم. هیچ کدام از نسبت های میان انسان ها در این گونه ها معادلی در عالم خارج ندارند. یا هیچ کدام از واقعیت ها در آن ها بازتاب نمی یابند. هنر مع . هنر من . تصویر واقعیت های زیسته این جامعه پریشان در کجا منع می شود؟ هنر، سیاست، دین، ، رسانه ها، رو مه ها، کتاب ها؟ دقیقا کجا؟
یک نمونه برای این هنر مع آن است که، در ها، زن و شوهر (نزدیک ترین اشخاص به یکدیگر) مواظب هستند که یک سلول از بدن این یکی با آن سلول از بدن دیگری تماس پیدا نکند تا هیچ رابطه تنانه ای بین آنها شکل نگیرد. طوری از هم فاصله می گیرند تو گویی که جذامی هستند. اما بدون رابطه تنانه، روابط انسانی چه معنایی می تواند داشته باشد؟! هر رابطه انسانی با یک رابطه بدنی خاص گره می خورد.
هر ارتباط انسانی نوعی وضعیت و نسبت میان دو بدن را ایجاب می کند. برای مثال هر دو دوستی که درنظرگرفته شوند، با توجه به نحوه دوستی، وقتی در کنار یکدیگر قرار می گیرند، نسبت بدن های شان وضعیت خاصی پیدا می کند. نحوه نشستن افراد، کیفیت رابطه آنان را نشان می دهد. از نسبت میان دو تن می تواند رابطه میان آن دو تن را حدس زد؛ زیرا بدن نه تنها در رابطه اثرگذار است، بلکه در تقویم آن نیز نقش دارد؛ بدن مقوم هر گونه رابطه انسانی است. انی که حداکثر فاصله را نسبت به هم رعایت می کنند، برای یکدیگر فقط کمی بیش از یک تصویر هستند.

شکوفان

درخواست حذف این مطلب


ویلیام جیمز (1842-1910)، فیلسوف بزرگ، در نامه ای به برادرش، هنری جیمز (1843-1916)، نویسنده نامدار، با شوق می نویسد: "دومین کتاب فلسفی او را با عنوان "بنیادهای باور" با لذتی عظیم خواندم. فلسفه به مفهوم واقعی در چنین کت بیشتر است تا در پنجاه کتاب آکنده از موشکافی ها و اصطلاحات تخصصی فیلسوفان آلمان". او کیست که فیلسوف بزرگ یی را فقط با یکی از آثار فلسفی گوناگونش این چنین به هیجان آورده بود؟ یک فیلسوف ی؟

او اگرچه در کمبریج شاگرد فیلسوف اخلاق پرآوازه، هنری سیجویک (1838-1900)، بود و خود نیز یک فیلسوف واقعی به شمار می آید، اما ی نبود. او در میان خیل انبوه مردان بادانش و کاردان، یکی از بزرگترین، مهمترین و برجسته ترین سیاست مداران زمان خود بود که پس از طی مدارج و مقامات و مناصب گوناگون اجرایی و ، در نهایت، نخست بریتانیای کبیر شد؛ امپراطوری یی که در آن زمان یک چهارم کره زمین را اداره می کرد. همه از هر جهت شخصیت ممتاز او را ستوده اند، حتی رقبایش. یکی از مخالفانش در مورد او گفته است: "او بهترین مغز متفکر عصر ماست که در راه سیاست به کار افتاده است". نامش لرد آرثر جیمز بلفر (1848-1930) است.

لرد بلفر بسیار خوب سخن می گفت. قدرت استدلال و اقناع او فوق العاده بود. اما علی رغم این، هیچ گاه تک گو نبود و به طرف مقابل اجازه می داد خوب و راحت و کامل سخن خود را بگوید. او گفتگو را واقعا زنده نگه می داشت و سطح بحث را بالا می برد و ذهن حاضران را به اوج می رساند. اما یک ویژگی جالب و ممتاز داشت که هدف از این یادداشت اشاره به آن است، بدون هیچ توضیحی. تأمل در آن به خواننده واگذار می شود.

هر ی، حتی اگر برای اولین بار با او دیدار می کرد، و اندکی با او هم محضر می شد، طوری مورد توجه قرار می گرفت که خود آن شخص اعتراف می کرد توانسته حرفش را خوب بزند و نیز توانسته خودش را به بهترین صورت نشان دهد. لرد بلفر در برخورد با دیگران طوری بود که طرف مقابل را در آن شرایط شکوفا می کرد. برخورد او به گونه ای بود که باعث می شد طرف مقابل خودش را خوب نشان دهد و توانایی هایش را بروز دهد. این ویژگی نادر انسان های رشدیافته و به کمال رسیده است که می توانند دیگران را هم در هر شرایطی و بدون هیچ تصنعی شکوفا کنند.

تأملات و مکالمات

درخواست حذف این مطلب


- امروزه در فلسفه پرداختن به زندگی و مسائل آن رونق گرفته است. کتاب های زیادی با موضوع فلسفه زندگی منتشر می شود. از طرفی ما فلسفه نداریم و در واقع فلسفه ها داریم. حال به نظر شما کدامیک از فلسفه ها را می توان فلسفه زندگی به شمار آورد؟

- همه. هر فلسفه ای فلسفه زندگی است.


- چگونه هر فلسفه ای می تواند یک فلسفه زندگی باشد؟ به نظر می رسد فقط برخی از فلسفه ها چنین قابلیتی دارند؛ مثلا فلسفه های رواقی و اگزیستانسیالیسم.

- فلسفه زندگی در هیچ فلسفه ای زیربنا نیست، بلکه روبناست؛ حتی در فلسفه های رواقی و اگزیستانسالیسم. در بعضی فلسفه ها این روبنا ظاهر شده است و در برخی دیگر ظاهر نشده.


- یعنی می توان فلسفه ای زیربنایی داشت که هیچ روبنایی را مطرح نکرده باشد؟

- غیرممکن نیست، اما دقت کنید که فلسفه زندگی فقط یکی از روبناهای هر فلسفه ای است. همه فلسفه ها روبناهایی داشته اند، اما آن روبنا وما فلسفه زندگی نبوده است.


- بسیار خوب، فلسفه زندگی به عنوان یک روبنا چگونه از آن زیربنا به دست می آید؟

- ببینید در زیربنای هر فلسفه ای شما مجموعه ای از ایده ها و روش های فکری را می ی د که می تواند بعدا در زندگی به شما کمک قابل توجهی د.


- این امر چگونه اتفاق می افتد؟ یعنی نسبت میان این امور زیربنایی فلسفه که به نوعی ذهنی هستند با زندگی که یک امر عینی و خارجی است، به چه صورت است؟

- ببینید اصل زندگی آن فهمی است که از آن داریم. زندگی یک جنبه نرم افزاری دارد که همان فهم و مفهوم آن است. خب آن ایده ها و روش ها می توانند در فهم ما از زندگی نقش محوری ایفا کنند. بر این اساس هر فلسفه ای نوعی فلسفه زندگی را به بار می آورد.


- حتی انتزاعی ترین فلسفه ها؟ مثلا حتی فلسفه هگل؟

- چرا می گویید حتی فلسفه هگل؟! قطعا فلسفه هگل. ببینید این حرف من نیست. موریس مرلوپونتی، که با هر معیاری یکی از فیلسوفان طراز اول قرن بیستم است، می گوید کتاب "پدیدارشناسی روح" هگل در واقع طرح یک سبک زندگی است. حرف مرلوپونتی درست است، اگرچه هر ی نمی تواند چنین چیزی را در آن کتاب ببیند.


- اما چنین نگاهی رواج ندارد و بسیاری گمان می کنند که فقط فلسفه های خاصی چنین هستند. وقتی به خود فیلسوفان نیز رجوع می کنیم می بیینم که همین طور بوده اند. شما نظر دیگری دارید؟

- خب حرف شما کاملا غلط نیست، اما فقط توصیف آن چیزی است که رخ داده و نه اینکه می تواند انجام شود. من هم قبول دارم که فقط از برخی فلسفه ها این نوع بهره برداری صورت گرفته است، حال چه توسط خود فیلسوفان و چه توسط دیگران.


- خب برای این کار چه باید کرد؟ چگونه می توان از فلسفه ای یک فلسفه زندگی است اج کرد؟

- سوال شما خیلی کلی است و ناچارم پاسخ کلی بدهم. پاسخ کلی من این است که ایده ها، روش ها و نتایج فلسفه ها را به خارج از خود آن ها بکشانید و مسائل زندگی را به محک آنها بزنید و ببینید چگونه باعث تغییر در زندگی می شوند. محافظه کارترین فلسفه نیز بسیار رادیکال است؛ چون هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی گذارد و قطعا آن را تغییر می دهد.


- متشکرم!

- اجازه می دهید یک نکته دیگر عرض کنم؟


- بله، خواهش می کنم بفرمایید!

- ما در زندگی تلاش می کنیم امور تحمل ناپذیر را به چیزی پذیرفتنی تبدیل کنیم؛ مثلا می خواهیم رنج ها را معنادار کنیم. خب یکی از بهترین راه های ممکن این است که اگر چه نتوانیم خود امور را تغییر دهیم، اما معنای امور را تغییر دهیم. شاید هم تغییر امور چیزی جز تغییر معنای آن ها نباشد. در هر صورت، ما با معنادهی یا تغییر معنای امور توسط فلسفه ها می توانیم چنین کنیم. دقت کنید که ما هیچ گاه با حقیقت عینی هیچ چیزی تماس مستقیم و بی واسطه نداریم. همیشه چیزی از جنس معنا و مفهوم میان ما و امور زندگی واسطه می شود. تمامی فلسفه ها هم از این امکان بسیار قدرتمند برخوردارند که به امور گوناگون زندگی معنای تازه ای ببخشند. لذا هر فلسفه ای خلق یک زندگی جدید است.

حس اش هست

درخواست حذف این مطلب


دلیل برخی افراد برای کتاب نخواندن این است که "حس و حال" لازم را ندارند. لذا اقدام نمی کنند و منتظر می مانند تا حس اش بیاید. و البته معلوم نیست کِی و از کجا بیاید. مشکل این است که از طرفی نمی توان بدون حس و حال لازم، خوب و درست مطالعه کرد و از طرف دیگر حس و حال به اختیار آدمی نیست. ظاهرا وضعیت مأیوس کننده است، اما خوشبختانه راه حلی وجود دارد.

واقعیت این است که حس و حال بیشتر کارها با خود آن کارها حاصل می شود. بیشتر اوقات حس و حال کارها قبل از آن ها به دست نمی آید، اما همین که انسان شروع به انجام آن کار بگیرد، نرم نرمک حس و حال مناسب نیز پیدا می شود. مثلا حس و حالی برای خواندن فلان کتاب نیست، اما اگر ی کمی همت کند و با تمرکز و حوصله مطالعه را آغاز کند، پس از چند صفحه سروکله حس و حال لازم هم پیدا می شود. این قاعده فقط در مورد مطالعه صادق نیست و شامل خیلی کارها می شود؛ همچون: ورزش ، رژیم گرفتن، درس خواندن و... . هر ی این قاعده را به همین صورت با اندکی پیچ و تاب می تواند در امور دیگر به کار بگیرد.

ممکن است ی بگوید که چنین ، اما چنان نشد. پاسخ این است که آن کتاب خوب نبوده یا برای آن شخص مناسب نیست. فراموش نکنیم که بنا نیست کتاب های بد، معمولی یا حتی خوب را بخوانیم. آن چه که باید مطالعه کنیم، کتاب های عالی یا خیلی خیلی خوب است. آن قدر شا ار مکتوب وجود دارد که نوبت به، حتی، کتاب های خوب هم نمی رسد. باید کتاب هایی را بخوانیم که نتوانیم آن ها را نخوانیم. کتاب هایی که ما را شکار می کنند و مثل آهن ربا جاذبه دارند و از دست های ما نمی افتند، حتی اگر خیلی قطور و سنگین باشند؛ مثل "تاریخ بی دی" از باربارا تاکمن (1912-1989)، آن شا ار درخشان، یا دیگر غول هفتصد صفحه ای، "برج فرازان".

امر و د جمعی

درخواست حذف این مطلب

درددل. فقط دردل می کرد: "نداشتم، ندارم و نخواهم داشت. من چیزی را می خواهم که می دانم حتی در آینده هم نمی توانم داشته باشم؛ چیزی که نه به دست می آید و نه هیچ گاه خواستنش به پایان می رسد. خواستنی که همچون حریقی مرا می سوزاند و از روح من تغذیه می کند و پس از نابود من، آ ین شعله ای است که از هستی ویران من خاموش می شود".

منظورش کنش مطلوب با یک محبوب است. این سخن فقط متعلق به این جوان و آن نوجوان نیست. این سخن، ذهنیت چند نسل کامل است؛ نسل هایی که جوانی شان در تباهی گذشت و مابقی زندگی را نیز در ویرانی سر می کنند. بحران انسانی آن است که یکی از ضروری ترین نیازهای فردی و خصوصی وجود بشری کاملا از اختیار او خارج شده است. یک امر طبیعی کاملا به اسارت فرهنگ درآمده است. چه باید کرد؟ چه می توان کرد؟

وقتی که در جهان عینی هرگونه راه حلی منتفی می شود، شه ای غلیظ در درون انسان به جریان می افتد. وقتی اراده انسان به بن بست می خورد، شه او آغاز می شود. انسان مجبور می شود که بین د. و اگر نه کاملا، که تا حدی از بار و فشار آن را با شه خود کم کند. در اینجا هم جنبه های سوبژکتیو انسان بیشتر فعالیت می کنند تا کمبود جنبه های ابژکتیو امر جبران شود و روان انسان ازهم نپاشد.

کنش انسان یک امر کاملا طبیعی نیست. کاملا فرهنگی هم نیست. کنش ، طبیعی-فرهنگی یا نیمه طبیعی و نیمه فرهنگی است. علی رغم اینکه امر ریشه در طبیعت دارد اما در هر زمان و مکانی یک صورت فرهنگی هم پیدا می کند. فرهنگ نیز با تفکر گره می خورد و با آن دگرگون می شود. به همین دلیل شیدن به امر صورت فرهنگی آن را تغییر می دهد؛ اما نه هر شه ای. امروزه نیز این امر موضوع تفکر شده است. اما فقط موضوع تفکر فردی ست و نه تفکر جمعی. نتایج تفکرات فردی روی هم انباشته نمی شود و هیچ از نتایج مثبت و نقاط قوت تفکر دیگری بهره مند نیست. هر ی به تنهایی بار تفکر را در این زمینه به دوش می کشد. در نهایت نیز تغییری کلی حاصل نمی شود.

درست است که کنش را فرد در خصوصی ترین شرایط خود انجام می دهد، اما این کار را در چارچوب و زمینه ای محقق می سازد که ابدا توسط خود او شکل نگرفته است. به عبارت دیگر، سوژه هرگز فاعل کامل کنش در تمامیت معنایی آن نیست. سوژه، از پیش افکنده شده در امر است و همیشه آغاز آن را در پس پشت خود دارد؛ یعنی کنش را از میانه های آن آغاز می کند. مرزهای امر هیچ گاه توسط سوژه منفرد تعیین نمی شود. به همین دلیل یکی از ویژگی های کنش میان بودگی آن در زمینه صورت فرهنگی اش است. هیچ در نقطه صفر امر قرار ندارد و لذا هیچ کنش را از نقطه صفر آن شروع نمی کند. نقطه صفر امر در آگاهی جمعی سوژه ها رقم می خورد و سوژه منفردی که از وضع موجود راضی نیست به تنهایی هیچ کاری نمی تواند د. سوژه منفرد برای رهایی از محدودیت های فعلی خود را به مرزهای امر می کوبد؛ آنقدر می کوبد تا در نهایت متلاشی شود؛ همچون یک زندانی که با دست های ناتوان خود بر دیواره های سیاهچاله خود سیلی می زند تا آزاد شود، اما در نهایت ناکام می ماند و نابود می شود. امروزه نیز راه حل را باید در آگاهی جمعی جستجو کرد. روش آن نیز د جمعی است که شرط آن انباشته شدن نتایج تفکرات فردی است.

فایده انباشته شدن نتایج تفکرات فردی دو چیز است: اول اینکه یک معرفت بزرگ و بهتر نسبت به امر حاصل می شود که باعث می شود همگان به آگاهی برتری در این زمینه دست پیدا کنند. ما متاسفانه امروزه هیچ نظریه کلان بومی در این زمینه نداریم. و دوم اینکه د جمعی تبدیل به یک فرهنگ کلی و عمومی می شود. این فرهنگ معقول می تواند در آینده اوضاع این زمینه را بهبود بخشد؛ زیرا مشکل نه خود امر بلکه معنای آن است. مشکل نه شکل طبیعی بلکه صورت فرهنگی آن است. نحوه مواجه شدن با امر و نسبت ما با آن نیاز به باز شی متفکران دارد. در جامعه باید گفتگوی آزاد و بحث انتقادی در امر به عرصه د جمعی ارتقاء پیدا کند تا صورت جدیدی به آن بدهد. کارکرد همه امور فرهنگی، بدون استثنا، در این زمینه آن است که بستری برای هدایت آن فراهم کنند و نه اینکه فقط مانع آن شوند. اما امروزه همه امور فرهنگی، بدون استثنا، فقط مانعی در برابر آن هستند. البته این وضع دوام نمی آورد؛ زیرا نیروی این جریان وشان همه چارچوب ها را خورد می کند و همه چیز را در هم می شکند و تار و پود فرهنگ را از هم می درد. جریان وشان رودخانه در بستر آرام می گیرد اما سد را می شکند.

اگر چنین نشود، بحران تبدیل به انفجار می شود. انفجار سوژه های کل صورت فرهنگی را از هم می درد و متلاشی می کند و طبیعت بشری را آشکار می سازد؛ طبیعتی که جز آمیزه ای وشان از خشم و چیزی دیگری نیست. این طبیعت سرکش فقط با صورت فرهنگی مهار می شود. هم اکنون صدای نعره های این هیولا در زیر نقاب فرهنگی همه شبکه های اجتماعی به گوش می رسد.

گفتگو؛ فهم یا سوءتفاهم؟

درخواست حذف این مطلب


ما بسیار، بلکه همیشه، بحث می کنیم. اما فقط بحث می کنیم و هیچ نتیجه ای به دست نمی آوریم؛ هیچ معرفتی، هیچ فهمی، هیچ. حرف می زنیم، اما نه چیزی می فهمیم و نه به ی چیزی می فهمانیم. اگر در هر بحثی نکته ای می آموختیم، اینک دمندان بزرگی شده بودیم. مشکل کار کجاست؟

اگر هنگام بحث با ی، قصد و غرض ما این نباشد که از او و با او چیزی بیاموزیم، آن چه به دست می آوریم فقط سوءتفاهم است؛ نه ما او را درست خواهیم فهمید و نه او ما را. در این ح هر چه بحث بیشتر پیش رود، فقط بر سوءتفاهم اضافه می شود. سوءتفاهم یک دور باطل است که مرتب بیشتر می شود؛ زیرا هر سوءتفاهمی، سوءتفاهم دیگری را پیش می آورد و در نهایت نیز سلسله بی پایانی از بدفهمی و کج شی به وجود می آید.

اگر قصد داریم واقعا چیزی را به ی بفهمانیم، باید پیشاپیش قصد کنیم که چیزی از او بیاموزیم. بحث یک طرفه همیشه قرین سوءتفاهم است. فهم، همیشه، دو طرفه و جمعی است. سوءتفاهم هنگامی رفع می شود و فهم در صورتی رخ می دهد که به طور جدی قصد کنیم از پیله ذهن خود بیرون بیاییم و به روی ذهن دیگری گشوده شویم.

فایده این گشودگی فقط فهمیدن طرف مقابل نیست. باور کنیم که حتی معنای حرف ها و افکار خودمان را هم فقط در یک گفتگوی سازنده می توانیم درست بفهمیم. همچنین، به این مطلب بین یم – آنقدر بین یم تا تصدیق کنیم – که واقعا چقدر خوب است که می توانیم در هر گفتگویی و از هر ی چیزی بیاموزیم، حتی اگر آن شخص هم قصد آن را نداشته باشد. اساسا آن چه در پایان یک گفتگوی واقعی و سازنده فهمیده می شود، پیشاپیش در ذهن هیچ کدام از دو طرف گفتگو وجود ندارد. کارل یاسپرس (1883-1969) می گوید: "حقیقت با دو تن آغاز می شود".

چایِ من و چایِ تو، گویی که یکی بوده ست

درخواست حذف این مطلب


لیوان را کنار دستش می گذارم. آن را بلند می کند و رو به چراغ می گیرد و جدی به آن خیره می شود؛ همچون پزشکی که ع مغز بیمار رو به مرگی را نگاه می کند.

- این چیه درست کردی؟!

بلند می شود و به سمت قوری می رود. دو اتم برگ چای می ریزد و چند مولکول ا یژن و هیدروژن کم و زیاد می کند. بعد از چند دقیقه با لیوانی در دست و تبسمی بر لب برمی گردد. با لیوان به طرف من اشاره می کند.

- چای اینه. یاد بگیر!

خب چه فرقی کرد؟! این که شبیه همان است، جز این که او بر خوب بودن چایش پافشاری می کند و من کوتاه می آیم. اصلا من چگونه می توانم از خودم دفاع کنم و چای خودم را خوب بدانم؟ نه اینکه چای او بد بود. نه، اما چای من هم بدک نبود. کیفیت چای به صورت یک طیف است و حد و مرز واضح و مشخصی میان تغییرات آن وجود ندارد. هیچ ملاک عینی و همگانی هم در کار نیست. لذا هر ی می تواند درجه خاصی را خوب بداند و بر آن پافشاری کند. هیچ هم نمی تواند نظر او را تغییر دهد. این گونه است که اختلاف پیش می آید و نزاع ها حل نمی شود و همه، تا جایی که امکانات اجازه دهد، به جان هم می افتند.

بیشتر امور زندگی به همین صورت است؛ مثل کیفیت چای. راه حل این است که در مسائل کوچک و امور جزیی مهربان باشیم و تساهل به ج دهیم و کوتاه بیاییم. همه نزاع های بزرگ زندگی هم از اختلاف های کوچکی، مثل چای، شروع می شود. می توانیم جنگ های بزرگ زندگی را، در همین موقعیت های کوچک، در نطفه خفه کنیم. آری، می توانیم تا ابد در حد مرگ بر سر چای بجنگیم و همدیگر را دفن کنیم، اما به جای این که بر سر رنگ چای بحث کنیم، از چای هم بنوشیم و تعریف و تشکر کنیم. همه چیز را بهانه محبت و مهربانی سازیم و از روابط خوب لذت ببریم.

بلند می شوم و لیوانی از چای او برای خودم می ریزم.

- دستت درد نکنه! واقعا عالیه! به این میگن چای. از این به بعد فقط تو چای درست کن!!

- نه، چای تو هم خوب بود.

- من چای تو را ای دوست، چون چای خودم دیدم / چون چای خودم خوردم.

- چی میگی؟!

- دارم برای چای خوبت شعر می گم.

- مارو گرفتیا! برای چای خودت شعر بگو!

- من چای تو را ای دوست، در ظرف نمی ریزم / در حلق یهو ریزم.