تألمات و تأملات سربازی (13)

درخواست حذف این مطلب


بالا ه روز موعود فرارسید؛ آ ا مان... میدان تیر. از همان ابتدا همه چیز برخلاف انتظار بود. وقتی رفتیم اسلحه تحویل بگیریم، گفتند باید به آن یکی اسلحه خانه برویم؛ چون باید با ژ3 تیراندازی کنیم و نه کلاش. غرزدن سربازها را دیدم که مثل بخار از میان جمعیت بلند می شد و بالا می آمد و به هوا برمی خاست:

«ای بابا... خب چه فرقی می کنه؟»

بعدا معلوم شد که تفاوت میان ژ3 و کلاش به اندازه فاصله میان آن دو اسلحه خانه است. بعدا که می گویم خیلی طول نکشید. همین که آن را به دست گرفتم حالم عوض شد. شوری عجیب به جانم افتاد و حس جنگی پیدا . احساس قدرت می . فقط من نبودم. همه جنون گرفته بودند. انگار ژ3 متافیزیکی داشت که وارد هستی ما شده بود.

گروهبان بیرون پادگان ما را به صف کرد. مرتب دستور می داد و فریاد می زد. در واقع این دو برای او مساوق هم بودند. مرتب نعره می زد: «خبر... دااااااار». در آن شلوغی و همهمه و داد و فریاد بدطور به هیجان آمده بودم. من و فرزان و دیگران و گروهبان همه فریاد می کشیدیم. قیامتی بود.

«گروهان، آماده اید؟»

«بله سرکار.»

« ی خسته س؟»

«نه، سرکار.»

«کی خسته س؟»

«هیشکی.»

«احمقا، بگید دشمن.»

«دشمن.»

«کی خسته س؟»

«دشمن. دشمن سرکار.»

«این جوری نه. همه با هم. محکم و یک صدا. فهمیدید؟»

«بله.»

«خیله خب! دوباره از اول. همه با هم، محکم، یک صدا، بلند، با همه قدرت. بلند بگید کی خسته س؟»

«بع بع»

«خفه شو بزغاله!»

«مععع مععع»

«کی بود؟»

« بغل دستیم»

«صبر کن! پیدات می کنم و چیزی به اسم صدا در وجودت باقی نمی ذارم. حنجره تو از چشمات بیرون می کشم... از نو. همه با هم، محکم، یک صدا، بلند، با همه قدرت، دو ضرب همراه با کوبیدن پا بگید دشمن.»

غوغایی به همراه گردوخاک به افلاک رفت:

«دش من... دش من... دش من...»

از هیجان می لرزیدم. داشتم منفجر می شدم. چیزی نه کمتر از یک جنگ تمام عیار فقط می توانست آن احساس را کند. در دلم فریاد می زدم:

«ترامپ، کجایی لعنتی؟ ای الدنگ مع ، ای متراکم، بیا این جا تا لوله اسلحه را در پوزه پلیدت فشار بدم و پودرت کنم.»

«گروهاااننن، آماده! آماده برای قدم رو!»

پاهایم می خواستند پوتین ها را بدرند. سر تا پا قدرت و هیجان و شور بودم.

«بشمار یک...بشمار دو... بشمار... قدم... رو!»

پای راستم را نود درجه بالا آوردم و محکم بر زمین کوبیدم و در اولین گام دست چپم و اسلحه ی در دست راست از دو طرف آویزان شدند و پایین افتادند و به دنبالم بر زمین کشیده شدند. در گام دوم نیم متر زبان آویخته، که به چپ و راست تاب می خورد، نیز به این مجموعه پیوست. در ادامه شانه هایی افتاده، کمری قوز کرده و سری روبه پایین هم اضافه شدند.


من یک افتضاح نظامی بودم؟ نه، قبول ندارم. من یک آگاهی پیش رس بودم که آن چه را بعدا رخ داد، پیشاپیش حس ؛ چون در ادامه همه گروهان به آن حال وروز افتاد. گروهان که در ابتدا ده ستون در شانزده ردیف منظم بود، تبدیل به یک صف باریک کج وکوله شد که روی زمین می خزید. من آ ین نفر نبودم. فرزان بود که پشت سر من می آمد؛ آن بورژوای سوسول دوست داشتنی. وی چنگ در فانسقه من زده بود و خودش را جلو می کشید و من را به عقب.

میدان تیر در دل کوه ها بود و برای همین در یک جاده کوهستانی خاکی و پر از سنگریزه قدم می زدیم. گام می زدیم و از خاک کام می گرفتیم. با هر گامی، کامی. بعد از پنج دقیقه خاک خوردن از نفس افتادم. جای شکرش باقیست که سنگ ها مثل گردوخاک از زمین بلند نمی شوند تا در اعماق شش های ما نفوذ کنند.

خستگی آن قدر مرا شجاع کرده بود که گروهبان را صدا زدم و پرسیدم:

«سرکار چند دقیقه دیگه می رسیم؟»

«یک ساعت و نیم دیگه.»

خنده ام گرفت. تبسمی به پهنای اقیانوس آرام بر چهره ام نشست.

«شوخی می کنید؟»

پژواکی مهیب در کوهستان پیچید:

«مگه گه گه گه گه ...من من من من من ...باتوتوتوتوتو...شوخی خی خی خی خی ...دارم رم رم رم رم ...خیارشورشورشورشورشورشور؟»

او تروفرز مرتب از آ به اول صف می رفت و برمی گشت. عملا کل مسیر را چند برابر ما طی می کرد، اما دریغ از این که یک درجه صدای او کم شود. و درست می گفت. میدان تیر در نه کیلومتری پادگان بود، اما در آن شرایط بسیار بیش از این ها می نمود. در آن آفتاب داغ و زمین تفتیده کف پای مان کباب شد و تاول زد. تاول ها در پوتین ها می ترکید و جوراب هایمان خیس می شد. عرق هم بر زخم ها نمک می پاشید. بله بیابان نبود. کوهستان تفاوت بزرگی با آن داشت. بیابان افقی است و آن کوهستان برهوت عمودی بود. سنگ بود و سنگ. انگار موزائیک های حیاط خانه ما را روی هم تلنبار کرده باشند. یک کف دست علف به چشم نمی خورد. فقط سنگ و خاک و کلوخ. البته در کنار جاده، این جا و آن جا، گیاهانی بود به رنگ کاه. ابتدا خیال شاخه های خشک شده است. بعدا فهمیدم یک نوع گل صحرایی است. آنها را با نوک پوتین شوت می تا زودتر به غایت هستی شان برسند. اما گروهبان به من تذکر جدی داد که این کار را نکنم چون خارهای خشک و تیز آنها از چرم پوتین رد می شود و پدر جد پا را در می آورد. از ساقه تا گل برگ ها تیغ خالص بودند. ای خاک بر سر طبیعت با این محصولاتش! تنها سرگرمی ممکن را هم از دست دادم. در آن جاده ای که هیچ بزی سم به زمین نمی گذاشت، می لولیدیم و می نالیدیم.

در آن شرایط به این فکر می که دویست فیلسوف و ششصد میلیون نویسنده در کتاب های شان نوشته اند:

«سعادت در رسیدن به قله نیست، بلکه در پیمودن مسیر است.»

دلم می خواست تک تک آنها را همان جا بیاورم و با قنداق اسلحه استخوان های فک و آرواره، و در ادامه ستون فقرات آنها را از سه جا منهدم کنم. معلوم بود که هیچ گاه با یک تفنگ پنج کیلویی از میان کوه ها به میدان تیر نرفته اند.

ادامه دارد...