سعید گلومی

درخواست حذف این مطلب


دوستی دارم به اسم وحید. او با حمید دوست است که برادرش سعید است. وحید آدمی است که اطرافش با افراد گوناگون شلوغ و به هم ریخته است. حمید نیز برای کارهای ناهنجارش حس نکوهش می شود و سعید، تنها و پاکدامن، از نظر من بدبخت عالم است. تضاد میان نام و حال هر کدام از آنها حکایت جداگانه ای دارد. فعلا مورد سعید برای من جالب تر است.

اولین روزی که او را دیدم واژه gloomy را به خوبی برای من شرح داد. البته من نیز بعدها به همان خوبی آن را فراموش ، اما خاطرم هست که می گفت امروزه چه معنایی دارد و ش پیر آن را در چه معنایی به کار برده و از آن زمان تاکنون چه بلاهایی سر این واژه آورده اند. اما درباره سعید این خود واژه های انگلیسی بودند که دمار از روزگارش درآورده بودند.

این پسر نزدیک به ده سال است که تا ه در انگلیسی فرورفته است. کلاس و مؤسسه ای نیست که در آن ثبت نام نکرده باشد. یا سیم در گوش هایش فرو رفته یا چشم هایش را در چیزی فرو کرده. آواهایی گوش می دهد و می بیند و انگلیسی بلغور می کند. هرچه جدی تر کار می کند، بیشتر رنج می کشد و خود را بدتر عذاب می دهد. مشکل این جاست که او اساسا از زبان انگلیسی متنفر است، اما عشقِ رفتن به کانادا دارد. آرزویش اقامت در آن کشور است و آن طور که می گفت شرطش رسیدن به سطح بالایی در زبان انگلیسی و قبولی در آزمون تافلس یا همچو چیزی است.

من تصویر وضعیت همه انسان های امروزی را در او می بینم. انسان هایی که عاشق هدفی هستند، اما از ابزار و راه رسیدن به آن متنفرند. عاشق پول اند اما از شغلشان بیزارند. عاشق ی هستند، اما از زندگی با او هراسان. می خواهند و پزشک و شوند، اما از درس و کتاب و دانش بدشان می آید.

این وضع کاملا در تقابل با آن ح آرمانی یک زندگی خوب و سازنده است. زندگی شایسته انسانی این است که فرد هدفی در دوردست ها ندارد و به آن چه اکنون انجام می دهد سند است و از حال خود رضایت عمیقی دارد. به راهی که در آن پیش می رود عشق می ورزد و منتظر هیچ نتیجه ای نیست. سندی اش ح منتظره ای ندارد و خوشی او به تعویق نمی افتد؛ زیرا با اولین گامی که در راه می گذارد، در واقع اولین گام را در مقصد گذاشته است. راه و مقصد او بر هم منطبق اند.

بدبختی بزرگتر آدم های امروزی این است که رنجشان تمامی ندارد و مرتب افزوده می شود. هدف دورتر می رود؛ موانع بیشتر می شوند و رسیدن را دشوارتر می کنند. راهِ طولانی تبدیل به ابزار شکنجه های دردناک تر می شود؛ گویی که با تنی سراسر زخمی بر جاده ای از خار و تیغ و تیشه و شیشه کشیده می شوند، مثل همین سعید.

آ ین باری که او را دیدم حالش اصلا خوش نبود. چشم هایش تنگ بود و سویی نداشت. خواست چیزی بگوید، اما لب هایش می لرزید. بعد از خاموشی سردی گفت:

«بعضی از قسمتای کانادا فرانسوی زبان هستن. طبق کاری که می خوام م، باید برای اقامت در اونجاها اقدام کنم.»

«خب؟»

«باید یادگیری زبان فرانسه رو هم شروع کنم.»

به زمین نگاه می کرد و من به او و اولین دیدار به یادم آمد و کلمه gloomy را دیدم که در او آویخته بود.