تألمات و تأملات سربازی (12)

درخواست حذف این مطلب


این طور هم نیست که رابطه من و فرزان محدود به کیک کشمشی و کلوچه روغنی باشد. اساسا دوستی از این چارچوب های تنگ مادی درمی گذرد و بسط پیدا می کند و همه زندگی را دربرمی گیرد.

یک شبی که روی تخت ها دراز کشیده بودیم و کف دست ها را نزدیک غده های هیپوتالاموس گذاشته بودیم، آه کشیدم و درددل که ای کاش دیوان حافظ کوچکی داشتم تا همیشه در جیبم می گذاشتم و این ایام سخت را با آن سرمی . لحنم طوری بود که قصدم این نیست که فرزان چنین چیزی برایم تهیه کند. جواب او هم طوری بود که معلوم نبود که می داند منظورم چیست. من هم نشان ندادم که فهمیدم که او فهمیده منظورم چیست و هلّم جرّا. ما آدم ها اگر بخواهیم در کنار هم راحت زندگی کنیم باید به همین صورت عمل کنیم. بهترین فلسفه زندگی همین است؛ یعنی به روی خود و دیگران نیاوردن. ما باید تلاش کنیم که در زندگی از امور دیگران و به ویژه اطرافیان چیزی نفهمیم. اگر هم فهمیدیم، تلاش کنیم نشان دهیم که چیزی نفهمیده ایم.

باری، ابتدای هفته بعد که فرزان از منزل برگشت به من گفت: «چشماتو ببند!» می دانستم دوست خوبم به همراه خوردنی ها دیوان حافظ هم آورده. چشم هایم را بستم و دستم را باز . همین که چیزی در آن گذاشت دهانم نیز باز شد. گرومپ! لمسش باعث شد که چشمان بسته ام نیم ذراع از حدقه بیرون بیاید. دیوان حافظی بود به سنگینی یک وزنه سربی.

بله قطع جیبی بود، اما با جلد نفیس از چرم ماموت و برگ های روغنی به ضخامت کاغذدیواری. ق هم داشت به بزرگی یک کمد دیواری و به همان کلفتی. حتی معنا و محتوایش هم بر این حجم فیزیکی می افزود؛ دوزبانه بود. واضح بود که با همه این اعراض، این جسم از جهت عرض و عمق چه ابعادی پیدا می کند. همین که آن را در جیبم گذاشتم و دو قدم با آن راه رفتم، گروهبانِ پرسه زن، که نگاه تیز او مثل رادار می چرخید و هر مورد مشکوکی را شناسایی می کرد، مشکوک شد و آمد. «ای دل بشارتی دهمت؛ محتسب رسید.»

«آه های... چه بسته ای تو جیبت گذاشتی؟»

با رندی و مهربانی حافظ وار گفتم:

«سرکار عزیز فکر می کنید چیه؟ حدس بزنید!»

داد و نعره و فریاد و هوار بود که به آسمان رفت:

«من این قدر بی کار و بی عقل و بی عرضه نیستم که بشینم فکر کنم تا حدس بزنم یک سرباز چلغوز چی تو جیبش گذاشته. من دستور می دم اینو خوب بفهم من فقط دستور می دم و سرباز هم نشونم می ده که چی تو جیبش گذاشته.»

حرفش کاملا منطقی بود. پذیرفتم. درآوردم و نشانش دادم. افسوس کنان سری جنباند و لبی کج کرد و گفت:

«سربازی جای این چیزاس؟! کاری بش ندارم. خودت چوبشو می خوری.»

و خوردم. وقتی آن را درجیبم می گذاشتم، انگار که یک بلوک سیمانی در شلوارم جاسازی . عملا نمی شد با آن تکان بخورم. هیچ به کارم نیامد و برای اولین بار حافظ نه تنها هستی مرا سبک نکرد، بلکه باری سنگین و گران بر دوشم و در جیبم نهاد.

فرزان هم فهمید چه دسته گلی به آب داده است. دو شب بعد باز هم روی تخت دراز کشیده بودیم.

«ببخشید دیگه. واقعا نمی خواستم این طوری بشه.»

«نه عزیزم. خیلی لطف کردی. خیلی خیلی چیز باارزش و نفیسی گرفتی. اما یه چیز کوچیک و ساده کافی بود.»

«منم دنبال همون بودم، اما نمی دونستم این یکی این طوریه.»

«چرا؟»

«وقتی می یدمش ندیدمش چطوریه.»

«یعنی چی؟»

«یعنی این که اونو اینترنتی یدم.»

معما حل شد. فرزان مهارت های ید کتاب را بلد نبود. طبق بیان خودش سالی دو سه بار اقدام به ید می کرد که نتیجه آن ید یک عدد بود. با این حساب هر بار که به ید می رفت نیم کتاب می ید. بحث ما تا پاسی از شب اطراف این موضوع چرخید؛ زیرا به شوخی از من خواست که ید کتاب را از منظر فلسفی برای او توضیح دهم.

بحث به اصل فلسفه کشید و فرزان فلسفه ندان انتقاد می کرد که کلی های فلسفی چه ربطی به این جزئیات دارد. به او گفتم کلیاتی که فیلسوفانی همچون ارسطو و ابن سینا و هگل از آنها حرف می زنند، تا ه در جزئیات فرورفته اند. حرف آنها این است که اگر مواجهه ما با عالم، شناختی باشد، نمی توان بدون کلیات چیزی فهمید. در فهم هر امر جزیی پای یک عنصر کلی به میان می آید. به همین دلیل کلی و جزئی همیشه باهم قاتی پاتی هستند. کلا امور جهان به هم ریخته اند و سروسامان دادن به آنها بدمصیبتی است. آ ، تقصیر فیلسوفان چیست که جهان و همه چیز آن این قدر قاراشمیش است؟ ثانیا وقتی بخواهیم همین نوع مواجهه معرفتی را با کارهای خودمان داشته باشیم، باز هم آن قصه کلیات تکرار می شود. هر کار جزیی که می کنیم، مبتنی بر یک قاعده کلی است. ید کتاب نیز به همین صورت است. حساب و کتاب فلسفی دارد. در این باره چیزهایی گفتم که از آنها هیچ سردرنیاورد. فقط ذهن و زبان مان درد گرفت. عاقبت مغزمان را روی بالش گذاشتیم و بیهوش شدیم.

آن توضیح را به زبان فلسفی خلاصه می کنم:

ید اینترنتی، ید ایدئال و موردپسند "سوژه" دکارتی است، اما برای مثال "دازاین" هایدگری و "سوژه بدن دار" مرلوپونتی پا به کتاب فروشی می گذارند.

ادامه دارد...